تبلیغات
♥ دل نوشته های من ♥
به گمانم شقایق هم گل عشق باشد، به گمانم که رز هم خدایی دارد
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

روزگار فریب

کودکی ام : تو درکدامین چاه تاریک زمان
به انتظار باران مانده ای
روح تشنه ام جز عطش هیچ بیاد ندارد
همانم ای دختر رویای کوچه خاکی
چندبهار گل یادتو سبز نگاهم تا بیایی
کنون عمر مرا رسیده به نیم 
ناله آن کودک مجهول درون
نام تو صدا میبرد هنوز
ومن
تیله هایت درجیب میشمارم
تا که شاید دگربار یارگیری شود
وباز من و تو یارهم شویم
گوش خاطره به رقص یادها بسپار
اینجا اگر همه قد کشیدن
چهره ها دگرگون وعبوس رنج روزان رفته اند
اما دلها
و دل من آغوش تو میخواهد
تا بهانه بازی تیله ها ...
کودکم چاه نگاهت اوج قله ها
مبادا همگان با من اشک شوند...!
من وما نسل گمگشته در فاصله هاییم
شادیهای ما کوچک و رویاهایمان کاغذی
پیرکودکانیم درانتظار 
تا شکوفایی غنچه های نوبهار
آرزوها 
به تماشا مینگریم.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
چهارشنبه 19 مهر 1396-12:36 ق.ظ
نظرات() 

ساز خیال

پله پله خیال برچیدم
لبان داغ رویا بوسیدم
خواب من آشفته تر
چشمان تو افسونگر
تنها به قصر درآمدی
درباغ نگاه رقصیدی
افسانه شدی ماه سما دیدم
خورشید شدی رخ چمن بوسیدم
آنجا بودی اینجا شدی
بامن بودی  رویا شدی
پله پله هوش وفا نوشیدم
رخت بقا پوشیدم.

س.آ


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
چهارشنبه 4 مرداد 1396-12:42 ق.ظ
نظرات() 

من دیوانه

عشق دربلندترین شب سال گل یادم چید 
با طلوع خورشید بوسه از لبان شبنم چید
عشق پروانه بود وشوق پرواز داشت
از چنگال تیز پرنده گان صید
خبر نداشت
عشق من 
شب یلدایت خاطره شد
گلبرگهای یادتو نغمه ساز هرترانه شد
شور پرواز تو قصه دلدادگی ست
شعور چشمان شاعرانه ات
 شاعران را آغاز دیوانه گی ست.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
دوشنبه 19 تیر 1396-03:00 ب.ظ
نظرات() 

مرگ قفس

پرنده به اندیشه
پرواز را دوست میدارم
آسمان٬ دریا٬ کوه ها و جنگلها را
دوست میدارم
نغمه پرواز
از آن من نیز هست
سهم من قفس نبود
آرزوهایم بی  همنفس نبود
پرنده به اندیشه
بال اگر گشوده نشود
رویاها همچون شعر سروده نشود
مرگ زیباترین پریدن است
شوق این پریدن
آزاده گی را ستودن است!
...
قفس بی پرنده
دیگر قفس نیست
رهایی ٬ آزادی وآزاده گی 
مرغان پرواز را
شور یک هوس نیست...!



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
سه شنبه 23 خرداد 1396-07:49 ق.ظ
نظرات() 

آیه دوم

لازم نیست تا بره ای دریده شود 
تا دارش زنند
همینکه زاده گرگ است کشتن اش
پیروزی ست.
چه عاشق و شاعر بود
بیچاره پدر
افسوس که فرزندان نمی دانستند
و من!
وقتی
صدا می زد
مادر مریم٬ مادر حسین
بوته های عشق گل میکردند
هنوز عطر صدایش باقی ست.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
جمعه 19 خرداد 1396-06:03 ق.ظ
نظرات() 

خیلی دور خیلی نزدیک

سایه ها میدانند
راز سکوت بلند زبانم
یگانه بانگ رسای عصیانم
خورشید ادراک داغ و سوزان
گُر گرفتم زحقارت های زمان
زین زمزمه های کینه افروز
زین آدمک های هیمه سوز
قصه ام افسانه تک درخت بیابان
سایه گستر مسافران
جان پناه پرنده گان 
خود اسیر باد و طوفان
خود تشنه عطش تابستان
سایه ها میدانند
هوش وحشی کوچه ها را
اشک تلخ خشکیده رودها را
بهار نیز تنها مسافری ست
از کوچه های سرد زمستان
دلهای شکسته بهانه تازه نمیخواهند
بهر غروب با مرگ سایه ها
ابر میشوند باران میشوند
در خلوت شوم دلتنگی ها
با محو یادها
دگربار تو را خاطره میشوند.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 21 اسفند 1395-12:49 ب.ظ
نظرات() 

خانه...!

بتو اندیشه میبرم و
بخود مینگرم
من از تو وحشت نمیجویم
آغوش تو
هرچند سرد و تاریک و نمور
آخرین پناه من است
این ره یافته تا آبی آسمان ها
پیکرین را
امانت توست
آغوشت بازوان شوق دیریافته من 
تا کدامین لحظه طپش
ترا درود باید گفت
ای اولین و آخرین آغازیدنم
گامهای هرزه گرد این کولی بازیگوش
تا خاموش ترا آغوش
هرگز نشایدم فراموش.
ای خاک



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
پنجشنبه 5 اسفند 1395-07:29 ب.ظ
نظرات() 

شهر فراموشی

من که سهراب نبود
تا وضو بر دل و احساس زند
با گل و خار برقصد
با نوای مرغ ماهیخوار
ساز بی آواز زند
منِ من شعر نمینوشد 
وقتی گلها تشنه و پژمرده اند
غزلی به آواز نمیخواند 
وقتی مطربان ساز شکستند
من که فردوس نبود
تا بانگ حماسه برآرد زمردان پاک
شمشیر ادب بوسد به درگاه یزدان پاک
منِ من بابای کودکان کار است
چند سالی زار و زمینگیر
گوشه ای افتاده و بیمار است
شعرمن چشم مردم حسرتهاست
زنده اما
مرده ای از شهر خاطره ها ست
راستی 
تو نیز شعر میخوانی
تو نیز شاعری و شعر میدانی
منِ من گر دیدی 
چشم فروگیر و گذر کن
کزین ژولیده دردمند 
گر به نیکی ترا 
سوگند 
باز حذر کن
من که از مردم بی نام و نشان آمده ام
آمدم تا بهارم ٬ دل پاکم
بپای خزانت ریزم
تا بگویم در این دشت سراسر ...خون و جنون
منِ من نیز هنوز بیدار است
تا طلوع خورشید آسمان
هنوز هوشیار است
شعر من عشق 
شاعرم مردمان پاک سرشت
گر نشانم میجویی
از بهشت بالا گذر باید برد
گام عشق است
در زمینی که زندگی رویا نیست
قصه ها
از افسانه و وهم وخیال خالی ست
بیگمان
تو به من خواهی رسید
تا طلوع آفتاب عشق
زندگی در نگاهت جاری ست
تادست منِ من دردست تو
شهر ما آفتابی ست.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 23 بهمن 1395-12:32 ق.ظ
نظرات() 

فلسفه

شعر میخوانم و آه بردل می کارم
هوشم...
زان دلهای که درغم واندوه
احساس زخم خورده شوق
بر باغ رویاها سبز کردند
هوشم...
بغض گلوی دردم می شکافد
آنان که هرگز گل عمرشان نبوئیدن
درپس دیوارهای بلند حسادت های ننگین 
غریبانه چشم فرو بستن
شعرشان رنج نامه های نان بود و شرافت
آیه های روشن زندگی بود و
عشق و محبت
شاعری دیدم 
جز شعر هیچ بر پنجه احساس نمیبافت
شعری از جنس تارهای سپید آسیابان
شاعری اشکهایش نهری زحسرتهای کویر داشت
در پرتوی لرزان شمع چشمانش
ذکر پروانه ها مینوشت
هوشم...
به شعر درود گویم
در هر واژه خاموش 
شمع ای بربال باد بویم
افراشته برقامت افسوس 
نمیدانم
اگر شاعر بودم
گل را چه خطاب میکردم
نان را چگونه فریاد میبردم
چرا چنین در رقص واژه گان شعر
من نیز بیگانه رقصانم
همچون پیله نگشوده ام
گمانم بلند.... چرا شمع شدم...
بگو بامن...چرا پروانه شدنم!
این تیره ظلمت
تنها
خورشید را فریاد میبرد.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
دوشنبه 18 بهمن 1395-11:04 ق.ظ
نظرات() 

چشم دل

چهره شب سیاه و
                        ظلمت نابیناست
خورشید روشن چشم و
                                 دیده گواهست
گناه شب مگر زخواب خورشید نیست
دیده نابینا زین قصه ها جداست
آن که ندیدی بنور چشمان
                                     شرح ماجراست
صد توبه کردن و شکستن 
آنجا که اندیشه ها نابیناست
جهانی خفته زظلمت ادراکیان
چه فریب است تا خدای افلاکیان
هزار ستاره سوز زالست
                                   رهنماست
یکی آفتاب روشنِ یکتاست.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
پنجشنبه 14 بهمن 1395-05:59 ب.ظ
نظرات() 

او ی من

میخواهم گریه کنم
بی کسی ها را
آواز دهم
میخواهم گریه کنم
دل تنگی ها را
پرواز دهم
از کدامین پنجره باز
سکوتم میخوانید
فریب مهتاب شب
روشن آفتاب میخوانید
من از شب و ظلمت 
هراس نمی نوشم
فریادهایم 
برقامت سکوت نمی پوشم
بگذار راز دل بگشایم
نگاهم را
برقاب کهنه خاطرات بیاویزم
میدانم
 با آمدن بهار
باصوت دلنشین پرستوهای بیقرار
نغمه ها از او ی من میخوانند
در کوک آواز بالهای شکسته !
از او ی تو
هیچ نمیدانم .



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
سه شنبه 5 بهمن 1395-12:47 ق.ظ
نظرات() 

زبان سرخ

در غربت آشنای نگاه ها شناورم
دل می تپد !
از طپش دل 
ناگفته ها عصیانند
پرچین های بلند نی گون
همچنان سبز میمیرند
درخاک نمور حسادت!
بهر رویای شناور
چنگ میبرم
تا که شاید
شاید به ساحل آئینه مقابل رسیده باشم
اینجا دیگر از صیادها خبری نیست
ماهی ها ازچشمان هم آب مینوشند
قایق بانان دیرگاهی 
تورهایشان بافته اند
چه دل پرتلاطمی دارم
واژه هایش همیشه رقصانند
احساس پاروی شکسته ای ست 
نصیب من!
نگاه های بی هدف
حسرتهای خاموش
آماج تیر واژگان شررو من!
یاد خوب است
اگر
بوسه ها از خاطر نبریم
یاد خوب است
اگر
فواره هایش از چشمان تو
سرازیر شود
آنگاه
یک دل سیر
کاش هایم را
برساحل اندیشه های 
بارانی تو 
سبز خواهم کاشت!
حتی اگر اینبار
سرمن برباد دهد.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 4 دی 1395-11:51 ق.ظ
نظرات() 

سکون

دیگر هیچ نخواهم گفت
نه کلامی نه اشارتی
اگر چشمانم هنوز
بتماشا حسرت میبارد
از ارتعاش دل است
کز هزار زخم زبان 
خون چکان است
روزگاری به آن پرنده خیره نگریستم
همان کز قفس رهانیدم،
همان که آسمان از یاد برده است
و مرا
باز تکرار وتکرار
اما پرنده دل به قفس سپرده است
میدانم کنون چشمانی به بهت اسارتم
عشق را هجا میکنند،
غافل از آن که من دربند عادتم
وعشق درهوش مرا
تنها مفهوم بقاست،
بیچاره دل من !
نه پرنده است و
نه آسمانش!
به کی گویم از فریب زمان 
وقتی
هرگز مسافرش نبودم!



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
سه شنبه 23 آذر 1395-12:17 ق.ظ
نظرات() 

آزادی

تا صدا دادم ترا
شب فرا رسید مرا
در ظلمت نگاه تو
هیچ نبود آشنا
دردا
تاریک یک خیال دور
هنوز نوید راه من
با خورشید ترا
گر روشن امیدی ست
با صبح آرزو ترا
گر نغمه پرنده ای ست 
بگو از دلتنگی های من
از آیه آیه های کتاب خون
بگو از بهشتیان زمین
بسالیان 
اهریمن ز کارشان
شده شرمگین آز و کین
تا صدا دادم ترا
دوزخ گردید نسیب من
عمری سکوت زبان گرفت
وای ازین گناه من !



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
جمعه 19 آذر 1395-01:12 ق.ظ
نظرات() 

آئینه

در سوگ تو میگریم
پیش از آنکه در خاک شوم
تا بچشمانت چشم شدم
سراسر وحشت وترس شدم
آری کنون در نگاه تو
همچون نگاه آئینه
در سوگ آشنا میگریم
دردا بماتم امید نشسته ام
ای نگاه بهت پریشان
کس نمیداند 
چه سخن ها باتو کرده ام
خاکسترم و خاکم کنید
زین بیش مرا هیچ نبود
مگر شاید
دلتنگی های دلی تنها
شاید
برای رخ درآئینه چشمانت !
آنگاه که بمن رسیده باشی .


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
یکشنبه 7 آذر 1395-11:10 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6