
دریا را در نگاه تو جستجو کردم، یافتم
دریا هرگز آرام نمی گیرد، و نگاه توست
که... دلم را لرزاند
دریای وجودم در نگاه توست



بازدیدهای دیروز سایت : نفر
كل بازدیدهای سایت : نفر
بازدید این ماه سایت : نفر
بازدید ماه قبل سایت : نفر
تعداد نویسندگان سایت : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
شب است و زمینی بخواب
و من بر جاده ای بی انتها
ره می سپارم بر خواب تو
نمیرسد صدای مرا
جز شکن سکوت غوکان
شب بیدار
پرواز میدهم ره رفته
بر معمّا سروی
که جا مانده از بهار
...
شب است و زمینی بخواب
نمی جنبد سایه شب
ره بس تاریک
وحشتی دهشناک
شوق هنوز در خواب
ستاره گان گریز روز
می هراسم از شمع شعله افروز
...
من با برگ _ با سنگ _ با آب تیره چاهی
سخن گفتم
من با گل _ خواب شستم
من سیب زندگی را
تا چشمه باران بوئیدم
من تنهای ماه را
به غنیمت دل چیدم
...
من تا مرز جنون هم آغوشی آتش
تا خانه خلوت وحشت مرگ
و صدای ناز قناری
بروی شاخه هوش شعر نوشیدم
من ترا از سایه بلند آفتاب
تا افق دریای کبود
و در تنهای
آب نوشیدم
...
من به قانون رود
همچون ریگ
تا به دریای مواج تو غلطیدم
...
شب است و زمینی بخواب
گر چراغی ره گشاید مرا
همانا دیده گان پر فروغ تو
پایان پریشانی من
که ترا من میخوانم.
آنگاه که دلت مخملی از ابر
از تمامی رویاهایت چون غزالی رمیدی
آنگاه که داغ خورشید
تن رنجور ترا نمی بخشد گرمائی
هیچ ترنمی به مهر
به گوش جانت نبوده کلام آشنائی
گلویت بغض بود و نا امیدی
دیواری از شب آغوش می فشارد ترا
و دستت به هیچ نمیرسد
نیست خدائی
آندم که مرگ را
پایان آغاز دوباره در دل میجوئی
زندگی را به بها دوست داشتن درد من
صیقل آفتاب کن
و به کوه من اندیشه دگر باش
که رنگ تیره گی مرا
بر سرد برف بارش تو جلوه میبخشم
و سوز آه ترا
بر اوج خویش به لطافت رویش بهار چشم دارم
نه مرا قلبی به عشق
تا محو رنگ تو باشد
و نه مرا گامی
که به دشت بگریزم
من محکوم به استواری ام
تا جلای استواری صبوری تو باشم
افسوس که غرور سنگ مرا
جز فریاد سکوت هیچ نیست
تا ترا پناهی شکیب ساز کنم
ای آبشاری که سینه ام
زخم ریزش کوچ توست
و چه دور مانده ام
در پیوندت تا لحظه موج
من کجا باید خوشه شادی تو بردارم
تا وصال خورشید
داغ تابستان سکوت گیرد
ترا میوه ای نارس ؟ سوختن برگی آه نبندی
و امید بلور آب را
به قطر ه های ریزش درد
جان نکاری
و مرا چون سنگ
پیکر صبر عشق
مپنداری
کجا برای ماندن دل باختم
تا کوه باقی بمانم
ورنه من نیز میلرزم
از سرمای داغ تابستان
که زمستانم سفید است
تنهاترین آیه آه بود
واحدی بلند تا خلوت احدیت
کاش آن روز را فرشته ای بود
تا آه من مینوشید
کاش آه ابدیت بوسه خوابم بود
و مرا پهلوی نمی شکافت
به هوس زیست تن
و ترا پر نمیگشود
از آه من
کاش آئینه ترا نقش شکوفائی خورشید بود
و آئینه مرا در تو نقش برگ بود و باد
ای عمیق ترین حزن زیست
ای پازل اندوه سرشاری رنج من
چگونه سینه مرا گل آیه شود
در کرامت نوازش چشمان تو
تری
بر برکه های لرزش نیزار
آه من شکافت ز انباشت یک تهی
کاش من جوانه زد رنج های تو
تا تنها ترین آه من
ای افسون خلقت
حوای آدم
ای های من _ای های من
در فاصله غنچه کرد
اشکهای من
ماه تابان ترین
به هزار شمع فروزان شب
صده هاست به اشتیاق میسوزند
تا خاکستر شوند به هزار خورشید دور
تا بدرخشد مه رخ تو
بر چشمان خاموش من
ای های من _ ای های من
غبار خاک غربت مرا
خاکسترترین پنجره گشوده
به نور
فریاد
های تو
چراغ چشمان من
تا شادی نبرند
برخانه خالی من
هلهله هیچ قفل و زنجیر کور
بر سودای فردای من
دردهایم در جام شرابی شلاق زنم
تا سرخی شرب بزداید رنگ زرد زخساره من
ای های من _ ای های من
چند بهار شماره کردم بر دفتر خاطره
تا ز یاد نبرم هجر خود تا شکست فاصله
از آسمان آبی
زبان قساوت نبود ترا
مروارید صدف دامان تو
آئین پاک
این کدامین سقط گناه بود مرا
روز و شب ام بر خاکی الک میشود
که استخوان رنج ترا قلم میزند
نوش انگشتان من
ای های من _ای های من
خانه را دل تنگ
تاج زرین ام هنوز
نقشی است بر بلندای
کوه و سنگ
ای های و هوی غفلت دیرین من
ای های من _ ای های من
غربت مرا پر کن
برای های خاک کهن
تنهاترین سرای من
ای های من
ای های من
احساس
دیر زمانی _ مه آلود
چشمان
غباری از درد و رنج
سکوتم
موج خفته فریادی
تا به - های - بادی
شبنم رنگ پریده یاسی
ببارم چون _ شرشر _ باران
تا فرو نشاند
آتش زخم من - تو - ما
این جمع پراکنده
غزل واره _ منِ انسان
زنده گان اینگونه بر گور نکنید
زنده ای _ زنده بگورام
سنگ واره ام
می آید ز خرابه های من
باز آوای بگوش
چه نجوای _ دارم به هوش
ناله به گور خفت
کدامین مژه توست
آه
که این رویای گام نو خاست
آرزوست
شرمتان باد
این تابوت
گهواره کودک خورشید من است
بر خاکش نبرید
نکشید خاکش _ بدست
آی : با شمائیانم
آی : مردم مرده پرست
آنکه بر دوش می کشید
پاره ای از قلب من است
این فانوس خردسال چه کسی است
می فروشیدش بر ظلمت پست _ بی بها
شرممان باد گر نسوزانیم
دامان خست بلا
شرمتان باد
تا دگر قهقه جغد سیاه
نخواند بر شما
آواز رویش و تابش ماه
این همان خاک بقاست
این همان نور رهاست
می کشید بر تابوت اش
آی : مردم مرده پرست
این جگر گوشه ماست
این فریاد خاک شماست
این چراغ سالیانی ست
بر خرابه چون خداست
دل شیدا زده من
تو - دل ما
به جهانی هنوز
او
رویاست
گر فروغش کم بهاست
از من و مایی
چو جداست
چشمتان تیره _ گوشتان اندود
احساس من ابری
این باران لطیف
همان چشمه_همان خورشید
همان امید _ همان آغوش مهر
این چراغ راه ماست
آی : مردم مرده پرست
این شرافت
پاکی من - تو - ما
جمع انسانی ماست
که به تاراج گور میبریدش
مادر من _ تو _ مادر ما
این دختر پریشانی
در تابوت هوس
این همان انسان است
او را بر گور نکنیم
آرزوهایش
هوس تن _ چنین شوم
وای
چون بره رقصان
به نوای نی لبک چوپان
روز روشن مان
تیره و تار نکنیم
امید امروز و فردای مان _ را
به دست خویش
اینگونه
بر گور نکنیم
آنگاه که فریادی به دعا بر خیزد
به برگ ها ی سبز
به بوته های نو رسته
به شکوفه ها _ به جوانه ها
چه بگوایم
تا باور کنند
سبزی دستان چروکیده مان
تا که باز
فریاد نبرند
چرا
سبزتان به رنگ شب خندید
من چون
ما
سبزه را بشارت کاشتم
به طراوت بهاران
کس باورم نکرد
کس
کبودی سرما زده دستانم - را
سبزه نکرد
رنگ چگونه برچشمان فردای
تو بکارم
تا
فردای تو را
به تیره گی امروزم
بر دار نبرند
در دادگاه خورشید
سرخ نوشیدن
چه حکم است
مرا
که آتش
مدافع آب است
سبز من
پژمرده تشنگی سراب نوشید
سرخ من
کفاره انگشتان گره زمستانم
بگذار فریاد برم
بر سبزی برگ ها
بوته ها - شکوفه ها
جوانه های در راه
تا در رویش تان
این بهار
من ابری خواهم شد
بادی
خاکی
برای در هم تنیدن
ریشه های باورت
تا حسرت نبرم
که چرا
زمستان من سبز نشد