تبلیغات
♥ دل نوشته های من ♥
به گمانم شقایق هم گل عشق باشد، به گمانم که رز هم خدایی دارد
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

رخ تابان

خورشید را 
نقابی بر رخ نیست
رخ تابان خود نقابی ست 
کس ناکس را 
یارای نگاهش نیست،
رخ تابان کن
در آئینه مهر و صفا
زندگی 
روشن جان میشود
در نقاب نیرنگ و فریب
خورشید نگاه 
شعله ای ست درباد
بانگ ظالمان 
هیچ نماند به یاد
خوشا آنان که خورشید دل هایند
جهانی را به سوز عشق ره گشایند.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
پنجشنبه 20 آبان 1395-12:22 ق.ظ
نظرات() 

یاد بهار

تو به رویا آغوش کی داری
تو به احساس 
پر پرواز چه داری !

آن اسب سفید خیال
آن سوار روشن آفتاب
دیر زمانی...
شاید
قصه ای افسانه ای  !

ای دل
مگو زین شیرین رویای خواب
هنوز
سر سودای او داری !



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
جمعه 7 آبان 1395-02:25 ب.ظ
نظرات() 

بال پرواز

شب را دوست میدارم
کانجا پرواز خیال است و 
شوق ستاره گان،
در سرزمین رویاها
هنوز 
کودکی  میبینم
در بهت پرواز بادبادکها،
کانجا
مهر دستان زندگی می بویم
همچون نوازش شبنم 
بر لطافت گلهای بهار،
آری
شب را دوست می دارم
خلوت منی ست دلتنگ خاطرات
دلتنگ آن دوبال جادویی پرواز
آن دو قلب تپنده هر آغاز،
کانجا که چشمانم 
یادشان درآغوش می فشارد. 
،،،،،،،
یادشان نور چشمانم
خاطراتشان خورشید آسمانم، 

تقدیم به همه پدران و مادران 



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
سه شنبه 27 مهر 1395-09:22 ب.ظ
نظرات() 

تماشا

روزها درپی شب
و
شب ها درگریز از خورشید
مکرراند
خاطرات تو نیز
تکرار شب و روز من است.
اگر چه هر روز آغاز دگر است
اما من در نیمه شب اندیشه
رنگ افسوس نوشیدم
و در سیاه تردید
به رویاهای نابالغ خویش
همچون مسیح بدار اوهام
آویخته ام.
تنها تو میدانی راز این اشارتها را
جز تو...
چشمی اگر
بیگمان مصلوب دگری ست
دراین دشت پیر جنون !
....
تماشا...
نوای زخمه بر دلهای پرخون.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 10 مهر 1395-02:02 ب.ظ
نظرات() 

بهشت من

پیش از آنکه خاک شوم
پیش تر از آنکه ازخاک برآیم
آلوده بدامن تو 
خاک شدم
قصه غریبی ست
او میداند 
فاصله ها رویای آسمانهاست
آنگاه سیبی 
تنها برای غربت من
زان درخت هوش کهن فرو افتاد 
هنوز
وسوسه ها را دوست میدارم
پنجره ای ست 
بخلوت اندیشه های عریان
با تو که باشم
خاک بهشت من است 
حتی با تکریم 
دُردانه
فرشته فاتح عبادت
آن یگانه مغضوب!



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
دوشنبه 5 مهر 1395-12:43 ق.ظ
نظرات() 

صبح رهایی

بهارا
گوش به نوای دل حزینم
زمزمه بغض زندگانِ بی آوازی ست
در نجوای شبانه بارش باران،
بهارا
چه امیدها سبز نگاه تو بود
دانه های حسرت! به شوق آسمان
نهالی ست بخواب...
بمهر مادر این خاک 
در فصل سرخ آفتاب،
بهارا 
رویاهای مرا
بسالیان 
نغمه مرغان مهاجر 
شور آوازند
اندیشه روشن پرواز را
بخون یاران شهید،،،
هنوز
شور سفیدترین لبخنده صبح آغازند. 


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
دوشنبه 29 شهریور 1395-10:20 ب.ظ
نظرات() 

نگاه خورشید

چه تلخ است آن شور
آن رویاهای روشن نور
در شکاف حقارت ها
لابلای بوی نان تازه 
برشته شود،
گم گشته و بی نوا
خورشیدکهای که هرگز طلوع نکردند،
فراموش ناک ترین
آن خورشید ...
خواب باورمان شد!
در سپیده دمان لاله ها
جامه از تن شب
برخواهیم گرفت
آنگاه
نگاه تو 
امید را
خورشید کند.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 20 شهریور 1395-02:19 ب.ظ
نظرات() 

زله (گرفتار.خسته.عاصی )

از کوچه های آشنا
میگذرم 
سایه وار غریب و تنها
از درختان عطش مرده
از گلهای غبارینِ پژمرده
هزار هزار شرم مینوشم
و
نفس تا نفس آهم سکوت !

آنجا حدیث عشق بود
نهرها
 جاری سرخ مردانگی !

ای خاک لاله گون
بکدامین خزان عریان میسوزی !
بکدامین بهار 
پرواز 
یادمانِ قاب عکسی ست بردیوار!

در کنج دلتنگی های پائیز!
غنیمت ها به تاراج آفتاب ؟
 .......!
پدر
ترا  به میراث شقاوت ها
ارمغان کدامین نفرین است!

شمشیر او میخواهم
به بازوی وعده گاه
فریاد مرا...
چه آتش است 
براین خیمه گاه یتیمان !

ضحاک افسانه فصل بی آغازی ست
که پایان اش 
هنوز
اشک بی مشک امروز من است .



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
سه شنبه 16 شهریور 1395-02:12 ب.ظ
نظرات() 

درد. مشترک

مرا با ضرب شمشیر مسلمان کردند
و تو را
با زخم گلوله به بردگی بردند
من از جهل هزاران ساله ام
بدرد مینالم
و تو
از تحقیر اربابان زر و زور
در آتش حقارت ها میسوزی
برادر سیاهم
دستت را بمن بده
قلبم را
مهرت را بمن بده
جانم را
باعشق سفید تو پیوند خواهم زد.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
پنجشنبه 4 شهریور 1395-03:01 ق.ظ
نظرات() 

امید

این سفره پررنگ
انباشته ز نیرنگ
دل من است!
بر کدامین خاک گشودنم
بر کدامین بستر آسودنم
خسته ام
خسته از این همه سکوت
خسته از آن همه فریاد
چه آتشی ست
هزاران بار سوزاندم
هزاران بار  میدهد بربادم
ومن
هنوز مشتاق و منتظر
تا او برآید
و در سکوتم
در فریادم
مرا با طلوع خورشید
پیوندم 
مرا با زندگی
پیوندم،،،!


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
جمعه 22 مرداد 1395-07:47 ب.ظ
نظرات() 

مرگ بیصدا

آنچه تو را خاطره است
مرا رویایی ست دور
در کوچه های دلتنگی،
 
آنچه تو را نگاهی ست گذرا
مرا همه دنیایی ست بتماشا،

بسالیان در ردای عشق  زیسته ایم 
کدامین لحظه 
آوایش بگوش جان شنیده ایم،

روزی که باورهایمان ترک برداشت
روزی که محراب عشق مان فرو شکست
روح ظریف مرا 
دیو سیاه تردید 
بکویر تشنه مهر سپرد
تو را نمیدانم
بکدامین آهنگ خیال
برابر آینه ها خیره میمانی
و مرا بتماشا
در رقص گیسوانت
تا سرپنجه نسیم بازیگوش
میخوانی،

با لبخندهای من 
دیگر هیچ بهاری آغاز نمیشود
هیچ گلی با دستانم شکوفا نخواهد شد
چرا که
روحم با کویر تنهایی همنواست
چرا که
عشق هم مردنی ست.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 9 مرداد 1395-07:50 ق.ظ
نظرات() 

صبح اندیشه

چه غم است 
نشسته مرا در سرای اندیشه
خواندم و سرودم 
لیک هیچم اندرین بیشه
من زدلتنگی های دل و یار واغیار گفتم
آتشی شد مرا 
چو ندانستم طریقت این پیشه
آه بردم و اشکم روان 
کز نامرادیهای دوست
افسوس ندیدم غم جانش به هیج اندیشه
دلا همه عمر
من بود  من خودستای من
کس چه خواند اسرار دل سرو بی ریشه
زان روز 
چو بدستان داس بود و خرمن گندم
چشمی نخواند آوای حزینم 
زظلمت آن کوچه
کنون آن کودک بادپای روزان رنج و کار
جز ناله ودرد مردمان رنج 
ندارد بجان شوق هیچ اندیشه! 



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
سه شنبه 29 تیر 1395-04:26 ق.ظ
نظرات() 

رویا

من هنوز در فکر توام
فکر آن نگاهت
و آن تبسم سکوت
نقش بسته بر لبانت
گاه باخود میگویم
شاید تو نیز 
در خوابم بودی
یا رویایی دور
که لحظه هایم می ربودی
گاه به فرشته ها ایمان می اورم
و مست از این افکار پرشور
ولی افسوس
که همیشه مست 
یا خواب نیستم
آنچه دیدم ! 
مرا نیز شاید
وهم و پنداری ست
و این همه 
تنها
خاطره بودنم
 به بیداری ست !
 



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
چهارشنبه 23 تیر 1395-01:25 ب.ظ
نظرات() 

گمشده

دلم گرفته 
نگاهم ابری ست
بوسعت تنهایی های خدا
ترا ستوده ام
و
منِ خویش بوئیده ام
در نقش آئینه ها،
دلم گرفته 
بغض غریبانه ای نقش میزند
از قصه جدایی ها
برنگاه بهت پنجره ها،
خدا درون مرا
کی صدا میبرد
در حسرت
گل پرپر شده خاطره ها،
پژواک آه من است
هنوز
آیه رسولان
در زایش لحظه ها،
دلم گرفته 
شاید در این بغض های بی پایان
سایه محو شود
در آغوش خورشید رویاها !



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
چهارشنبه 16 تیر 1395-02:33 ق.ظ
نظرات() 

آنان !

باخود بخلوت میشوم
از درد نمیگویم
از تنهایی و هجران هم نمیگویم!
در خلوتم غوغای ست
از خلوتیان فراموش
یاران سکوت و یادها
آنانکه در سرخ خون خود غلطیده اند
تا صبح را بشارت آواز تو باشند
فریادشان خاموش نگاه شب پرستان است
تو میدانی !
خلوت مرا هزاران فریاد است
گر بقلم نشیند !
شب اهریمنان پایان است
دلها را
 خورشیدیان دربند آوازند
شعله ای میباید
ورنه
خورشید نگاهم آزادی است.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
جمعه 4 تیر 1395-10:15 ق.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6