تبلیغات
♥ دل نوشته های من ♥
به گمانم شقایق هم گل عشق باشد، به گمانم که رز هم خدایی دارد
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

عبور

اینروزها دگر مرا شعری نماند
تا در وصف تو شاعری کنم
این عادت انگشتان من است
گر با قلم و کاغذ نقش جانم میزند،

شعر را دلی باید عاشق و شیدا
شاعری را نیز به ذوق هست و هنر
این غمنامه های پریشان 
قصه اش درد من است 
همسان با گل آفتابگردان
جز خورشید هیچ نشناسد؟
سایه را 
بیگمان !



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
پنجشنبه 27 خرداد 1395-12:25 ب.ظ
نظرات() 

ای آزادی

نام تو حک شده بربال کبوتران
یاد تو سبز است بخون یاران
بکدامین بهار شکوفه کند
اندیشه ام، 
نمیدانم !
من آن تک درخت روئیده در کویر آرزوهام
هزاران سال به انتظار
ریشه در خاک تو دارم،
و تو
در آسمان رویاها
مرغ پروازی،
ای آزادی !


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 15 خرداد 1395-11:58 ق.ظ
نظرات() 

...!

دل زبانش نیست!
تا درد نهان فریاد کند،
گر زبانش بود
از سنگ نیست!
تا یاد تو 
فراموش کند.
آنجا که آسمانش بود
بال پروازش نبود!
کنون نه آسمان است
و
نه شوق پریدن!
ایدل بیچاره
تو بدنبال رویاها
از ستاره ها گذشتی
افسوس !
هیچ شنیدنت نبود
و نه چشم تماشایی!
این آتش افروخته
بجان
یادگار روزان خورشید است!
...!



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
دوشنبه 3 خرداد 1395-02:58 ق.ظ
نظرات() 

رویای تو دارم

بکجا یابم تو را
دلگیرم و خسته رویاها
چه بگویم ، چه بخوانم
روئیده بخواب بوته یاس 
سرد است نگاه از وحشت وترس
تا کجا فریب اندیشه کنم
ره رفته را
نه یکبار بصدبار پیشه کنم
مرا نه سحر کتابی ست 
و نه 
عصای جادو
تا جهالت ها بخوانم زین گفتگو
بکجایی گر همه افسون تو
تاشبی آرام گیرد زان یک، شیدای تو
گر واژه ها را نیست زبان مهر ومحبت
افسوس ز خاموشی شمع های رفاقت
تومیدانی زاین درد وجود
نه از دیده گانم
از دل غمبارم بسالیان خون  میبارم...!

.....
ای آزادی :
ای رویای تمام دلیر مردمان درخون تپیده
ای یگانه امید زندگانی
با کدامین واژه نقش از تو زنم !
در سرزمینم 
مرگ تقدس از آسمانها دارد !
چگونه به پرواز اندیشه کنم !


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395-02:12 ق.ظ
نظرات() 

رنج نامه

شعر و شراب 
دریچه زیباترین رویاهای ناب
هوش و قلم
روشن ترین اندیشه های
آفتاب

ای سرزمین آتش و خون 
مرا فصل حسرت ها
ترا زبان رنج و سکوت
زان شور آوازها

مرا آتشی بجان
ترا دردها تلخ وگران  

مرا شعله ها در هوش
ترا عطشی سوزان 
ز حقارت پست اهریمنان

فریاد از ایمان کور
خفته گانیم زنده درگور

ای سرزمین کهن 
ایران من 
چه تلخ است ترا
بسالیان !
منم کنون
غریق توفنده ترین فریادها!



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395-03:34 ق.ظ
نظرات() 

منِ دگر

تمام لحظه ها،دقیقه ها، روزها،ماهها،
وبسالیان درپی من میگردم،
منی که در من من زندانی احساسات من است،
منی که با رویاهایم همنشین حسرت های من است،
اگر روزی من خویش یابم
بیگمان تو را ستایش میبرم،
ای گمشده در من خویش،
بیا تا لحظه ها را 
باهم به قسمت نشینیم،
شاید فردا دگر از آن من و تونباشد.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
یکشنبه 22 فروردین 1395-12:11 ق.ظ
نظرات() 

طلوع !

صدای درد می آید
دردی بوسعت هزاران سال
برده گی و اسارت
رنگ باخته درغبار رنج سکوت،

دگربار
از ورای دیوارهای بلند ایمان
از ورای تمام ادیان آسمان،

و اینک
جلادان 
تنها برای خدایان
در مرگ انسانیت انسان
در ردای جهل 
به ستیز هوش و خرد 
خون می نوشند،

چه وقیحانه آواز فتح و پیروزی می خوانند
سحر شده گان تیره اندیشه،

کدامین روز
طلوع خورشید را
جشن آزادگی ست!




نوشته شده توسط :سایه آفتاب
جمعه 13 فروردین 1395-09:07 ب.ظ
نظرات() 

قرن فریب

دشنام تو بود امواج سخن
طوفان واژه های کهن
ادراک مرا زخم است هنوز
بردار سکوت !
از آه وطن
دشنام غریب
رقص فریب
سپاه ام کجاست،
شمشیر ستیز،
نعره و خروش
خدایم کجاست،
آتشم افروز
بانگ سروش برخاست
دیوان سیاه
آراست سپاه
 قوم تباه
از دل اعصار
زخواب وطن !
خونم بدل
مجنون فراموشان
فریاد خاموشان
فرجام خود جوشان
دشنام براین ایمان
دشنام بر این فرمان!



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
سه شنبه 25 اسفند 1394-12:26 ق.ظ
نظرات() 

زندانی و !

درچهره خاموشم نور تو بود
در سکوت رنجورم نجوای تو بود
بودم و نبودم
فریاد دردی که درمن مرده بود
شمع روشن را شعله هوش نبود
میان ازدحام روزهایم 
از این همه خلوت شبهایم
خورشیدی اگر تابید
ستاره ای اگر فرو افتاد
دست و پاهایم 
و شاید افکارم
فرسنگ ها جدا از من مرده بود
و هنوز در سایه دیوارها
در میان بود و نبودها
رها و تنها 
اسیر هجوم باورها
به تو چشم میشوم
رویاها که دیگر زندان و زندانبان ندارند !


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
پنجشنبه 6 اسفند 1394-01:50 ق.ظ
نظرات() 

فردا

از نوای سرد و بی شور 
برنخیزد هیچ نسیمی
از بستر گور 
گر این نجواها
خود رازی ست
براین رویاهای تاریکِ بی نور ،
زمزمه ارواح خفته گان 
آه سمفونی خاموشان 
از وحشتِ تردیدِ زنده گان
رقص سایه های ست 
در این هیچستان،
از میان بود و نبودها
از میان عشق و نفرت ها
راه کوتاه تر از نگاه یاس 
من و توست
لیک
خورشید!
زاده شب و تاریکی ست،




نوشته شده توسط :سایه آفتاب
جمعه 23 بهمن 1394-01:56 ب.ظ
نظرات() 

اندیشه

یلدا عروس سیاه پوش رو سفید

چله نشین ادراک جوانی من
قلبت را با آه من ساز کن
از جنگل و کوه و دشت
تا آبی دریاها
با رویای شبانه من پرواز کن،
یلدا بخت بلند و روشن فردایم
در آغوشت از زندگی لبریزم
در تمام لحظه های تنهایی
ذره ذره وجودم را
با یاد تو درآمیزم،
یلدای من
از کوچه های شب می گذرد
جغد بیدار زمان
قصه ها از درد نهان می گوید
در دلدادگی یک ستاره
تا یلدای خیال
از طپش دل شیدای جنون می گوید ،
آه از غم دل یلدای سیاه بخت شما
اینچنین برسر هر کوی بتاراج رود
گر حرمت عشق شکست
مجنون دل خسته بردار مجازات رود
لیلی' چرا ؟
اینچنین ارزان تر از روسپیان
آنکه در هوش نبودش غم نان !


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
یکشنبه 18 بهمن 1394-10:09 ب.ظ
نظرات() 

مسافر

از کوچه های زمان می گذرم

فانوس اندیشه ها
همچون زنگلوله ها
گردن آویز چشمانم
پیامبر راه
عصای دستانم
در این شب سراسر اوهام
سایه جهل
این میراث بجا مانده اعصار
با گامهای استوار
لحظه هایم را نفس می برد
نمی دانم
تو اگر به خورشید رسیدی
از من بگو
بگو همه عمر بسویش راه بردم
چرا ؟
هنوز !
از فردایم هیچ نمی دانم !


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
دوشنبه 28 دی 1394-05:25 ب.ظ
نظرات() 

رویایی نابالغ

یکقدم بعد آخرین رویا
ستاره دق کرد و مرد
ماه در ماتم نور رنگ باخت
وقتی درختان سبز شدند
وقتی
پرندگان کوچ به آشیان برگشتند
وقتی
آسمان سرخ بود
جنگل را زندگی خواندیم !
در شور و هیاهوی گنگ
تبرها از یاد بردیم
و آن هیزم شکن پیر !

در اخگر رویایی نابالغ
آتش شعله گرفت
پرندگان در آسمان تیره 
در شوق نغمه های پرواز
با پر وبال سوخته در خاک شدند
و اندک در آغوش کویر حسرت
پناه جستند!
سالیان بر بستر دود و آتش و خاکستر
دانه های هوش و امید
 باران را چشم به انتظارند!
اگر هنوز
تبرها بغض جنگل به ارث میبرند
پرواز فریب نبود.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
دوشنبه 23 آذر 1394-12:06 ق.ظ
نظرات() 

همسفر

بیا تا درنگاهت حاشا نبرم
التهاب دردها را
دیشب که آسمان باران بود
چترم را به باد سپردم
همگام با تندرها 
بغض های کهنه ام را آب دادم
او پرسید؟
راستی احساس به چه رنگ است
گفتم :
پائیز سرشار رنگ بود و
رو سفید در هجوم طوفان ها!
من از تبار بهارم
مرا با مرغان آواز 
مرا با آوای چشمه ساران و آبشارها
با گرمای لطیف ظهر آفتاب بهار
با رقص انوار بازیگوش لابلای برگها
فاصله ای تا پلک چشمانم بود !
احساس را
نمیدانم !
اما
می شناسم مسافری 
که چمدان هایش همچنان نگشوده مانده است!
دیشب که آسمان باران بود
من نیز در بغض مسافر گریستم
امشب را ستاره ها بیدارند !
و مسافر
دلتنگ همسفری که از سفر بازمانده است...!


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
چهارشنبه 18 آذر 1394-06:03 ب.ظ
نظرات() 

بعد از طوفان

ساعت ها دروغ نمیدانند،
خوابشان دروغ نبود،
خواب دروغی ست در  فراموشی لحظه ها،
ساعت ها وقتی خوابند،
من هنوز بیدارم،
طوفان که از نفس افتاد،
ستاره ها خندیدن
در فراموشی طوفان
تکه ابرهای بازیگوش زمزمه باران میبردند،
طوفان نیز دروغ نبود
روزهاست که دیگر صدای تیک وتاک ساعت
 بعد آخرین بارش برف بگوش نمیاید،
مرا
خوابی همچون خواب فصول
کمترین آرزوی بیداری ست
بیدار شدنم 
بعد آخرین پرتو آفتاب،
چون بودن در ورای زمان،
چون گذر ازگذر زمان در امتداد مکان،
مکانی که تعلق بتو ندارد
ولی تو هستی،
آنگونه که او را زمان و مکان نبود،،،!



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
دوشنبه 16 آذر 1394-06:37 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6