تبلیغات
♥ دل نوشته های من ♥
به گمانم شقایق هم گل عشق باشد، به گمانم که رز هم خدایی دارد
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

قفس

شکست آن کاسه صبر دل من
درطلوع آفتاب ولبخند گل سخن
همچون پروانه ز پیله بال گشودم
تا بلند شاخه درختان توسکا
رقصان
با نور خورشیدو نسیم دریا
قصه تو گفتم و سرودم 
رویاهای تورا هزاران افسانه خواندم
دل پروانه ای که بال نداشت
چشم خونباری که اشک نداشت
تو بودی و آرزوهای روشن
تو ماندی و حسرت های کهن
شکست آن صبور روزهای قشنگ
شکست داغ غم های عقیم دلِ تنگ.
چه خوش است مرا
قصه کهنه شیشه و سنگ
باز قفس ،باز فریب خواب دور
باز حسرت یک فریاد
فریاد بر شب ملال ساکت وکور
ای خاطرات بیدار نجیب
رهایم کنید
از این تن فرسوده تب دار قریب !



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
یکشنبه 8 آذر 1394-02:01 ب.ظ
نظرات() 

یاد ایام

موجی برخاست و غریق اش بلعید
بعد آن بینوا
گرفتار در دام بلا،
براین ساحل درد
در آفاق شوم این دشت
گرگ ها زوزه کشانند بیشمار
حیله ها دارند بکار
زین جمع پراکنده ما
نوشیدن و مینوشند خونها
سینه ها دریدند و میدرانند
در تیز دندان قضا،
دردا
زین خواب گران 
دل بریدیم از وفا
سالیان را چشم فرو بستیم
لب به آهی نگشودیم
رنجها بردیم و آه بردل سرودیم،
بر تیره این خاک
با گرگان چه بسا
روز و شب را گشتیم همنوا
رسته از ریشه خویش
تا که شاید !
شاید برهانیم جان خویش
فارق از آئین و کیش،
وای دریغا
زآن موج خون های پاک
سینه از درد
ابری ست هزاره پاره
چاک ! چاک !...!


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
جمعه 29 آبان 1394-10:56 ب.ظ
نظرات() 

با تو ، تا تو

دیرگاهی ست ازیاد رفته دردهای بی زبانم،
ألوده رنج های شدم که از أن پروانه هاست،
وقتی...
چشمی مرا شاعر آه سرود،
همچون آه گم شدم در هجوم بیشمار آه های نابالغ،
گم شدم در واژگان معطر آسمان،
چشمانم جامانده در هیاهوی زمین،
خوشا...
سینه ام صندوقچه اسرار نیست،
شانه هایم هرکول رنجها نیست،
مرا گام های ست بوسعت اندیشه ام،
و دستانی برای باغبانی،
اگر قدم هایم سست و لرزان است،
اگر دستانم بوی سیب نمیدهد،
راه تاریک و ناهموار است،
و سیب
بربلند شاخه ها با احساسم نمی رقصد،
کجا میتوان درد خویش نشناخته
درد تو بشکافم،
پیامبر رنج منِ خویشتنم،
نه بیش و نه کم !
باشد میوه باغ مرا،
به هزاران شوق خزانم،
روزی بر دستان تو به تماشا بگریم.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
دوشنبه 18 آبان 1394-02:11 ب.ظ
نظرات() 

پیوند

کیست تا بشنود صدای طپش شوق قلب مرا
زمزمه شاعرانه ترین آوای راز مرا
کدامین گیاه گل میکند با نفس های گرم من
کدامین گل عطر فشاند بر تنهاتربن تنهایی های یاس من
بودنم افسانه نیست تا بخوانی
قصه نیست تا بنویسی
در من زاده شد هزاران رویای سفید
هزاران سطر ناخوانده نانوشته امید
کدامین نگاه می خواند سرنوشت فردای  مرا
بر برگ های سبز بهار
در جاری نهرهای دشت  تشنه گی های خواب من
کیست تا ما شود با من و اندیشه های نهانم
کیست تا بنویسد قصه برگ برگ زرد خزانم
ای قاصدهای آواره درباد
ای بال پروازتان تندیس های یاد
من اینجا روزها را می شمارم 
بر پر پرواز  پروانه های در پیله
من اینجا لحظه ها را می بویم
در نفیر شهاب های سرخ آئینه
تا شاید درآمیزم با رویاهای زلال نیلوفران آبی برکه های حسرت
تا بدرخشم
با شب تاب های محبوس در آئین های خاکستری وحشت
باید بگسلانم این تارهای تنیده بر وهم آرزوها
در سرزمینی که آفتاب طلوع اش تا بلندای افسانه هاست
و غروب اش آفتاب شهزاد قصه هاست
کیست تا بشنود طپش شوق قلب مرا
در سپیده دمان رستاخیز زمین
و ننوشد آهنگ دلنشین سبز رویش
در ضربان مقدس ناقوس های زمان
در طپش بیکران ... قلب خدایان...!



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 16 آبان 1394-01:10 ق.ظ
نظرات() 

شاعرم مخوان

بگاه التیام دردهایم
شعر برپیاله شمع مینوشم
شعر عاشقانه شاعران آفتاب
همانانی که برای اشارت  تکه سنگ
خطابشان بود: جناب سنگ!
و برای دیدن ماه آسمان
وضو برباغچه ستاره گان میبردند
همانان که هزاران بار
با قهرمانان  آزادی بردار شدند.
تو نیز میدانی
داروی که رنج آدمی می شناسد
بیگمان دردهایم را شفا خواهد بود.
بگاه تشنه گی به رود می اندیشم
و عطش بی پایان کویر
و خباثت خشم گین مواج دریاها
گرسنه ام را
 با قرص آهی 
بر سفره گرسنه گان امید به قسمت می نشینم.
اگر واژه گان جاری بر نهر اندیشه هایم
بوی شعر میدهد
شاعرم مخوان!
نگاه تو ستاره امید و بخت من است
و درد را 
با انسانم هزاران رشته پیوند است
دراین زنجیر بود و نبودها
مرا کدامین حلقه تردید
چرا  ؟
گر اینجا چند مست و مدهوشم
چرا ؟
گر اینجا زندگی را زنده 
ولی سرد و خاموشم 
چرا ؟
بخلوت آدمیان 
شاعرترین حسرت  فراموشم.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
پنجشنبه 7 آبان 1394-12:03 ق.ظ
نظرات() 

روز داوری

ببار شوق رهایی
 تو بر ادراک جنگل فرتوت
بنشان تاج طراوت
تو بر خاک دیرین افسونگر خاموش،
اگر شادم، اگر بیمار
اگر مستم، اگر هوشیار
ترا درمن روح هر آغاز
ترا در من بال هر پرواز
در همهمه هزارنقش کوه ها
در ضرب آهنگ خسته رنج حجاران سنگ 
تا آنجا گورستان پیشاوران نان.
بهر زمان
 به معجزه تو سِوگند میبرم
کوزه ای شراب درون دخمه ایمان
درحضور اشباح 
این پیام آوران سکوت خدایان
در قهقهه تهی مغزان
درون حفره های تاریک و روشن آتش و انسان
تا هوش زمان در رستنگاه خلا,
خلقت آبدیده رنجوری دستانی ست
 فولادین
 در تنور هزاره ها شریعت پنهان
تا در سپیده دمان کهکشان 
مجهول ادراک با من سخن کند
با زبان زمینی ...
اینبار نه از ملکوت بالا 
از هزارتوی اندیشه های سرخ
با ادراک خورشیدهای سوزان
تا درخت حقیقت بارور گردد.
تا آدم و حوا هر آنچه آموختن 
بیاموزانند بر هابیل و قابیل
تا نوح بر کشتی ننشیند
پیامبری در آتش نرقصد
و صلیب عشق
حلقه بر درب های نگشوده عشاق بیاویزد
تا شمشیر
به روز داوری بر قصاوت ادراکم نخندد.
و حکم نراند بر هوش خدایم.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
یکشنبه 3 آبان 1394-01:11 ق.ظ
نظرات() 

هوش قلم

از دل و روزگار نقش قلم را
درد است و حسرت بیشمار
وسکوت رنجی ست چون کوه گران 
شرم را بختک روح و جان
سخن از آفتاب و آبی آسمانهاست
سخن از عطش کویر و مرگ درختهاست،
در این آبادی
رودی دیگر بر دشت نمی خندد
باغی بر سرخی غنچه و گل نمی رقصد
پرنده ای بر شاخه بی برگ سرو آواز رهایی نمیخواند
هرچه هست آه و خاموشی
و چه رویاها را خواب فراموشی
قلم ای مرا رفیق و آشنا
بی تو هیچم
شاید سایه ای از خاطره ها
چه شب ها ز راز دلم نقش زدی
چه یادها ز یاران وفا
تو بر دفتر جانم فریاد زدی
ای قلم
ترسم روزی  ترا از من ستانند
چون هزاران قلم به جهل بسوزانند،
آخر این قصه چیست ندانم 
افسوس راز دل گشودن  نتوانم
اگر قفس ام خاکی بوسعت وطن
کجا مرا رویای پریدن
مرگ را در من هراسی نیست
دهه ها در غم و اندوه پرندگان خونین، دل گریست
بهر غروب بادیده خون بر شفق نگریست 
خورشید میداند شوق پرواز را
بهای شور نغمه آزاد را
دردا که فردای بی من و ما
کدامین هوش زنده کند آرزوها
ترا ای قلم سوگند
 به روزگاری دور گواه دردم باش
بگو از عاشقان در خاک و خون خفته
بگو از سینه خاکی گوهر نشان
از ظلم ایامی که ندارد زبان
بگو از آلاله های سرخ خاوران
ترا گر گزیدم به عشق و داد
تویی ای قلم
مرا کنون
یگانه زبان بر این بیداد،


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
سه شنبه 28 مهر 1394-01:00 ب.ظ
نظرات() 

خواهم شست...

درکدورت نگاهم
تاخنده های پوچ زمان،
بدنبال میوه نوبری می گردم
بر شاخه اندیشه قلم
تلخ یا شیرین 
کدامین روز ببار خواهد نشست
رازی ست
عمر جاوید اگر یافتم 
تنها برای شکوفایی عقده های کودک تنهایی ست
میدانم
پرنده بال است و آسمان 
آسمان باد است و باران
حتی اگر ماه و ستاره باشد
خورشید باشد
نگاهم حسرت ها می شناسد
روزهای ابری می شناسد،
و پرهای خیس و باران خورده پرنده را
بالهای زخم خورده و شکسته را
آنجا که بال نیست،آسمان نیست
راستی
پرنده رویای چه دارد،
در سکون و خلوت آشیان
کدورت ها کهنه بگور خواهند شد.
در بهار وقتی حسرت ها  تنوره
 می کشند
کدامین دیو کدورت 
خزان مرا خواهد نوشت !
بذر اندیشه هایم مگر سبز نشود!
دگربار
بر خاک باورهایم.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
دوشنبه 27 مهر 1394-02:18 ق.ظ
نظرات() 

خیزش و حسرت

موجها سوار بر باد راهی ساحل درد،
ساحل زخم خورده خشم رهگذران بیداد
دریا میداند سکوت بهای دارد
بوسعت دره های عمیق وحشت ظلمت،
خوشا مرغان مهاجر ،
قاصدان سرزمینهای دور سفر،
موج در شکن خود حسرت پرواز کی دارد
چرا؟
سیلی بر رخ ساحل پا در زنجیر روا میدارد،
تو ای عقده های دیرین
ای رویاهایت اسیر رسالت کور یک آیین،
موج خشم ات را
هزاران بار بر جهل باورهایت فریاد کن،
پرنده باش و پریدن را
 نقش آرزوهای خورشید فردایت کن،
یا چون باد باش و بخیزان موجهای خفته گران..!
در اندوه سینه پنهان دریای بیکران!


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
پنجشنبه 23 مهر 1394-01:31 ق.ظ
نظرات() 

گل های بی نشان

گذشته های دور
 نزدیک تر از سایه ها
نزدیک تر از انعکاس تابش نور
تکرار یک موج بلند
تکرار یک قصه پر درد و نیاز
در مرگ آرزوهایی پر رمز و راز
آنانکه برای خورشید هورا کشیدند
برای پرواز
برای پریدن
'از تمام زیبایها دل بریدند
به روز مرگ و پر گشودن شان
خورشید در آسمان
در بهت زمان
در آتش خویش میسوخت
 وچشمان بیداری مدهوش
 که هرگز دیدن نمیدانست
مرگ آلاله ها را
به چشمی اشک حسرت نبارید
ودر پس سالیان سکوت و خاموشی
هنوز بر لبانم زمزمه تلخی ست
به عشق پاک شان
به گمانم شقایق هم گل عشق باشد
به گمانم گل رز هم خدایی دارد.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
یکشنبه 19 مهر 1394-01:10 ق.ظ
نظرات() 

هیاهو

نفس ها متورم باد
در بغض سکوت یاد
درهیاهوی چمن زاران
سبزه ها دلتنگ باران
 دستان باغبان فصول 
'نقش ها میزند با داس هوش
نفس ها در سینه 
فریادی ست خاموش
در دیده دردمندان جهان
به تنگ آید چشمان آه
در رویایی نهان
قصه ام تو خوان ازین دفتر جان.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
جمعه 17 مهر 1394-11:15 ق.ظ
نظرات() 

فراموشی

چگونه می توان کرکس بود

ولی دل در طعمه کرکسان نداشت
چگونه می توان با چشم کرکسان
همچون عقاب نگریست 
همچون کبوتران پر گشود 
و همچون قناری نغمه عشق خواند 
چگونه کرکس بودن را
بر آسمان آبی فریاد کنم
وقتی ترا بجرم پرواز 
مرگ کمترین پاداش است 
وقتی ترا باور کرکسی ست
آنگاه که ترا چون کرکسان زندگی دادند
چگونه کبوتر بودنت را
فریاد خواهی شد
ای کرکسان همیشه گرسنه 
همیشه در انتظار جسم مسلول و جدا مانده از زیست
تنها
برای یکبار
آسمان را برای خورشید
برای ماه و ستاره گانش
برای پروازتان
دوست بدارید
و بخاطر بسپارید پرنده بودن را
آنگاه
جهانی سبز رویاهای تو خواهد بود.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 4 مهر 1394-07:23 ب.ظ
نظرات() 

پرستوها

ای گلهای روییده برخار و سنگ

ای دریادلان آزادی
پرواز را بسالیان دلتنگ
ای نغمه هایتان فردایی روشن
کوچانیده برخاکی دور از وطن
بهر کجا نام تان ترانه زیست
رنج دستان تان نوید آزادگی ست
این خاک حسرت
یادگار خون مردمانی
که ایستاده چو سرو بهر باد و طوفانی ست
چگونه با واژگان سرد و خاموش
زنده سازم یاد حماسه هایتان
ای خفته گان همیشه بیدار
گر خلقی را
خون سرخ تان کنون فراموش.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
یکشنبه 15 شهریور 1394-01:33 ب.ظ
نظرات() 

راه

تاریک تر از بیابان شب

نگاه افسرده غم بود
من دراین ظلمت بی فانوس
پناه تو میجویم
گم گشته در سکوت توام
ستاره مهر سینه ات افروز
یارا :
راه تو را میخواند
نگاه منتظرم
نقش ز رویاهای تو دارد.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
چهارشنبه 4 شهریور 1394-01:10 ب.ظ
نظرات() 

گل

بیا تا گل بچینیم

گلهای شکوفا اسیر پنجه باداند
بیا تا گل برافشانیم
گلهای عشق سراسر عطر فشانند
مگو زشاخه مهر گل نچیدم
تو گر گل نبویی! گل نچینی !
خزان عمر
گل این بوستان را
...
تو میدانی !
صد دریغا
به بادی چون قاصدک ها رقصانند.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
چهارشنبه 4 شهریور 1394-01:03 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6