تبلیغات
♥ دل نوشته های من ♥
به گمانم شقایق هم گل عشق باشد، به گمانم که رز هم خدایی دارد
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

اعتماد

کیست که نداند
که می دانم باران برای من نمی بارد
که خورشید برای من طلوع نمی کند
کیست تا نداند
که ماه
برای من رخ در پرده ابر نمی برد
و روز  روز است و
شب آغازی دگربار
کیست تا بداند
تمام باورهایم در پنجره نگاه تو سبز می شود
و آنچه روز را شب
وشب را روز میخواند
تنها عشق و اعتماد دل است
در حریم امن آرزوها
اگر روزی بشکند این سبوی ایمان
اگر روزی فرو ریزد این فواره های پیمان
بیگمان روز مرگ تمام شقایق هاست
و روز مرگی تلخ،
برای قلب تپنده من !
در کابوس طلایی یک پیوند.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
یکشنبه 18 مرداد 1394-04:31 ب.ظ
نظرات() 

آوای شب

ترانه میخواند سایه وهم

در چشمه های نسیم شب
سایه اشباح خیال
رازها می گوید از سپیده فردا
ترنم شب
وحشت خورشید دارد
هراس از آرزوهای زنجیر شده
در پس آیه های دروغین تقدس
همه شب
گوش بر افسانه ها وام می برم
چرا که !
آخرین امید
در نسیم رویاهاست
حتی'
اگر از دل تیره شب برآید
بیا
تا بر امید نماز عشق بگذاریم.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
چهارشنبه 7 مرداد 1394-07:07 ب.ظ
نظرات() 

دریغ

درخت بی برگ و شاخه

آفتاب را
نفرین خیال می خواند
در کویری که باران رویاست
تشنه گی را معنا نیست
دل اگر شکست
عشق بر او
اوهام و سراب است
تو از باغ گلهای بهار
با او
هیچ مگو
این برزخ
پرشده از چشمان تردید!


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
چهارشنبه 7 مرداد 1394-06:59 ب.ظ
نظرات() 

راز مگو

دانم آدمی همه ذوق است و شعله هنر

گر بدردی خموش و به آهی نمیبرد نظر
چو زبان بگشاید و راز دل کند به غیر عیان
دردی فزون کند بر آن دردهای بیشمار نهان
ای دوست مرا ز تو همین نکته به یادگار
درد خویش چار مساز به همدلی گر ترا یار
آندم چو راز خویش بردم به حریم امن آشنا 
رسوا جهانی همه کس رخ بستن مرا پنجره ها
جانا بگذار درد ریشه زند ترا در دل و جان 
چه خوش است سوختن و سوز درپرده نهان.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 20 تیر 1394-09:58 ب.ظ
نظرات() 

مسلخ

جان به رایگان دادم و دهم

از برای تو
چه شب ها با سایه خیالت نشستم
به شوق گفتگو
جان چه ارزد
به مهر دلبری همچون تو
در فراغت افسانه ها سروده ام
تا که سبز شود نهال آرزو
جان اگر هزار شود مرا
در مسلخ عشق تو
سوگند بر آفتاب و ماه
یکایک فدا کنم
از برای وصال تو .


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 20 تیر 1394-09:37 ب.ظ
نظرات() 

سوگند

سوگند بر شکوفه های سفید نارنج

سوگند بر حسرتهای پژمرده بهار
من سبز هر برگ بوییده ام
عطر شکوفه ها بر یاد تو آویخته ام
من رویاهای روشن صبح را
بر تمنای چشمانت
هزاران نقش زافسانه ها زده ام
افسوس!
گر سهم امروزمان تنها چند آه بلند است
و تکه نانی خشک
فروبرده در استکان تلخ ایام
ای ترد خیال گرم
تو را
آن سایه های تابستان یاد است
آن درختان بلند سرو و توسکا
آن درختان گردو و توت
آنها را
دگر ریشه در خاک نیست
حتی
خورشید را
بجرم تابیدن و روشنا
بجرم هم نشینی با باغ نارنج و رویاها
و شاید
بجرم نگاه گرم او
بر اندیشه روشن من و تو
فریب شب خواندن
سوگند را چگونه هجا برم
تا مرا
دیوانه در حصار سبز رویاها نخوانند!


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
پنجشنبه 14 خرداد 1394-05:44 ب.ظ
نظرات() 

رفیق

رفیق من

ای آشنا با ادرک پریشانم 
تو میدانی 
در خلوت من
قلم سوار بی باکی ست 
بر پشت عریان اسب سفید 
وشلاق خیال 
در چرخشی روشن 
بهرسو یکه تاز رویاهای من است 
مرا براین دشت و دمن 
براین جنگل ها و کوهساران 
و بهر باغ اندیشه 
هرگز هوشیاری نیست 
آنگاه کز نفس افتاده و دلتنگ 
آرام به گوشه ای زین تاخت و تاز
بی مقصد و ماوا 
ردپاهایم را
به تماشای چشمانت وام میدهم 
ملامتم مکن 
چرا که این تنها 
سایه های از یک فریاد بی جواب است 
درد هرمیزان که باشد درد است 
و دلتنگی های آدمی را
هیچ میزان نیست !


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
سه شنبه 25 فروردین 1394-04:28 ب.ظ
نظرات() 

گمشدهِ غرورم

در آینه چشمانت با ماه گریست

مردی با قامت خمیده دردهایت 
رنجهایت،زخمهایت
هوشم بر گهواره سکوت دستانت 
ترنم سالیان باروت و خون بود 
دامانت یگانه ماوای پرندگان 
خدایان تورا زمن ربوده اند
و در مسلخ آسمان 
گاه سنگسارت
و
گاه تیمارت بردند 
آنگاه کز پاهایت زنجیر گسست
بالهایت بر قاب محراب 
سجده گاه شمشیر بود 
ای یگانه آینه وارم 
ای یگانه معبد هزاره های زمین 
با تو چه کرده ام
و با خویش
چرا چنین به عداوتی کور 
پیمان شکسته ام!


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
یکشنبه 23 فروردین 1394-03:20 ب.ظ
نظرات() 

وسواس

وقتی بر چشمان خدا می نشینم

وقتی با سکوت روشن می آمیزم
تمام واژه گانم
رنگ ز خورشید می گیرند
در نقطه آغاز
بودنشان
احساس ابدیت،به آهی می میرد
من کجا بدنبال باغ صبح برخیزم
من کجا از خوشه ستاره ها،گل یاس چینم
دل من ، چون آبی آسمان
به اشک ابر سرگردان زار می گرید
براین تشنه گان در حسرت و درد
چنین خفته
بربالین خدایان زمین
رویا نیست
این خواب،سراب دگر است
افسوس،سخنم برای خدایکان نیست
آنان که درد را
در گلدان چشم بجان می فهمند
پرواز را
بر بال فرشته گان تا عمق سکوتم دیده اند!


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
سه شنبه 18 فروردین 1394-06:45 ب.ظ
نظرات() 

امید

خانه را

روشن زنور ماه میخواهم
در غروب خاطرات
طلوع دوباره تو را
همچون بهار
سبز نگاهت میخواهم
خانه بی تو چه دلتنگ است
اما
یاد حضور تو
رقص خیال انگیز ستاره هاست
من لحظه ها را
تا هوش کهکشان ها
تنها
به شوق نگاه تو میخواهم.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
جمعه 14 فروردین 1394-12:05 ب.ظ
نظرات() 

نگاه

درک یک واژه نورس

درک یک میوه کال بود
بربلند شاخه درخت اندیشه
شوق انگشتان مرا
سیب سرخ رسیده ای 
مزه مزه می کرد
آنگاه که چشمانت
ترانه فهم مرا
می کاوید!


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 8 فروردین 1394-02:11 ب.ظ
نظرات() 

فریاد وقلم

1

قلم در میان انگشتان
با واژه ها 
به ستیزی میمیرد و جان میگیرد
در هجوم بی آواز کلمات
رقص خاطرات تماشاگر کیست
وقتی آه پنهان
سوز بر جان می ریزد
می شود در اندیشه گل و باغبان
ترانه بهار را زمزمه برد
می شود در لبخنده تیز تبرها
زندگی را معنای تازه داد
اما بی تو
چگونه شب را
با روز پروانه ها پیوند زنم
و روزها را
چگونه با خورشید
بر شاخه های ادراک نشینم
ای قلم
چنانم بر تصویر ماه بنشان
تا نبیند کس نشان آواره من
گر یاد اوست
یگانه نشان بودنم،
2
کنون
سکوتم اندیشه دردی ست
بر مرگ سایه ها
سکوتم فریاد بلندی ست
در امتداد سرخ آفتاب
کدامین مسافر دور
آشنای سایه هاست
کدامین سایه شب
ستاره ها را رهنماست
مرا فهم ز آمدنم نبود
گر رفتنم بر قامت خمیده توست
سایه ام
بر وسعت یاد تو
اندوهبار غروب مرگبار رویاهاست
اینجا دل کندنم نیز
مرگی ست در شعله های آه و حسرت و درد
سکوتم را تو میفهمی
ای قلم
ومن اسیر خویش بی فریادم.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
پنجشنبه 28 اسفند 1393-12:10 ق.ظ
نظرات() 

دلم

دلم پر شده از بی کسی کسان

بهم گره دستان
ولی
خالی ز هر احساس انسان
دلم پر کشد تا به آسمان
بیشمار ستاره گان
ولی
ستاره مرا هیچ نبینند نشان
دلم
ای دل پر زمهر و عشق نهان
چهره بگشای براین خورشید
به پایان می رسد
این سیاه سرد زشت زمستان
دلم پر ز هیچ است
آه ترا چه گذشت
بفریاد
(شب با روز یکسان است)
خدا را با انسان
بانگ
بر کدامین عهد و پیمان است.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
جمعه 15 اسفند 1393-09:16 ب.ظ
نظرات() 

افسوس

چه صفای دارد

در سکوت شبانه
در خلوت حضور یادها
بغض به سلاخ اشک دیده گان بردن
آه ز مردی که دلش هوای باریدن دارد
آه ز مردی که سایه گستر باغچه هاست
او را
شب یگانه محرم رازهاست
تو به چشمان زلال و شفاف نظر داشتی
افسوس
افسوس ز طراوت بارانی اش
ندانستی
این روشن
ز چشمه های آه جاری ست.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
یکشنبه 3 اسفند 1393-11:16 ب.ظ
نظرات() 

چرا...؟

با چشمانی آلوده به وسوسه ها

با دستانی محکوم به خاطره ها
گام هایم را
به دویدن عادت میدهم
تا شاید که روزی
رسیده باشم
به آه چشمان منتظر تو
و مرا
تنها یک سخن
چرا...؟


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
یکشنبه 3 اسفند 1393-11:08 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :6
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6