تبلیغات
♥ دل نوشته های من ♥
به گمانم شقایق هم گل عشق باشد، به گمانم که رز هم خدایی دارد
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

...دیوارها

تا سخن دل برآید
بهر طپش داغ غمی
و بهر قطره اشک مرحمی
روزگاری شانه هایت مرا
و مرا
تیکه گاه آرمیدن بودی
برای اندوه ها
برای دردهایم سجده گاهی
و امروز
فاصله ها دیواری ست
امشب
هوای کوچه ها را
باد و بوران شلاق میزند
و هوای دلم را
یادها
کوچه ها سرد وسوزان اند
و دل من نیز...
گر به تو اندیشه می برم
دیوار فاصله ها اوج می گیرند
و من...!
در پس سایه سکوت دیوارها.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
یکشنبه 3 اسفند 1393-10:53 ب.ظ
نظرات() 

چرا کوه

بر وسعت صبح

خواب دیگر فراموشی نیست
وقتی چشمان وحشت
در بیداری خورشید
شب را
با رویای ستارگان به آواز می نشینند
چند پرنده
چند قفس
در دشتی که سراسر سبز رویاهاست
آواز پریدن
زمزمه دستان توست
دانه ها به ادراک می خوانند
باران هنوز
ارمغان بادهای دور است
دردا
وقتی کوه
یگانه محکوم در سرزمین آرزوهاست
چند محکوم به سکوت
چند محکوم به صبر و استقامت
چرا کوه...!



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
چهارشنبه 29 بهمن 1393-09:21 ب.ظ
نظرات() 

امید خاکستری

شاید تو را 

بامن کلامی آشناست
شاید در انبوه بغض های مجهول
تو را
آهی
تا عمق تنهای های نهان پیداست
گاه خشم می کارم بر فروغ چشمانم 
گاه فریاد درد بر سرخ زبانم
گاه هوش را
بدار شعور شعرهای خویش می آویزم
تا شاید...
شاید تو نیز به آتش بیدادها
در فقر مردم بجا مانده در باورها
بخلوت دردهایت
به اشک دیده
نهال امید
در دل پرطپش زمان می نشانی
شاید روزی
تو نیز
سایه گستر سبز باورهای ستاره ای خاموش
و تنها مانده در گورم شکوفا گردی
مرا با تو
امید
سرخ تابش خورشید فرداهاست
در هزاران بذر امید
گر از خاکستر جانمان
هنوز رویاست...!


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
دوشنبه 27 بهمن 1393-05:22 ب.ظ
نظرات() 

خورشیدگان

کاش در هوش کلام جاری لحظه ها بودم

کاش در رقص واژه ها جاری چشمه ها بودم
هرگز نتوانم سخن از عشقتان گویم
آنجا که یادتان سایه گستر ظهر تابستانم
و زمستان را
تنها با زمزمه نامتان آتش افروزم
در خاکستر و باد
چه تنها و بی نشان آرامیده اید
اما یادتان باشد و سکوت زمانه
گر در پنجه ایام سوزانده اید مرا
گر پرپر شد همه امید مرا
باز
یادتان همواره سایه گستر رویاها
برخیز که وقت دیدار آمد
چون گل در نوبهاران
باصد شـوق فراوان آمد
برخیز و آفتاب کن
از چشمه جان خویش
چشم جهان سیراب کن
ای زاده دلیران
ای از تبار پاکان
برخیز و بانگ آزادی
آواز کن از نای شهیدان
وقت تنگ و
گاه پیکار آمد
کنون دگر بار بوی نسیم عشق
زخاک خاوران آمد
برخیز و آفتاب کن
با جان شیرین خویش
بر عاشقان عتاب کن ـ


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 18 بهمن 1393-01:20 ب.ظ
نظرات() 

و هنوز...تاریخ

مرگ در قبای زرد پاییز

آوایی زماتم سپید دشت داشت
در پنجه های سوزان کوچ
برکه های دانش
لبریز آبستن احساس و پریدن
چگونه برباد افسار زنم
او به تکریم
سایه کوه را
بوسه ها برسنگ می نوشت
ونماز
برخاک سرد میبرد
اینجا
بغض غرور کهن
تنپوش اوستایی خاکستر و دود وآتش بود
چگونه باور برسوگ دوباره سهراب نشیند
وداغ رستم
بردوش زمان کشیدن
کدامین گل
در سپید بی جان شکوفا شود
تا نوید بهار آواز کند
فریب زمستان
ارمغان اعتدال سرزمینهای دور بود
تنها پرندگان بلند آشیان را
زمزمه سفر بود
ما اینجا
یعنی قربانگاه همیشه تاریخ
سروپا فریاد ودرد
چرا ای دیده سرخ شفق
بسان ابر باریدن نمیدانی
تا زمین سوخته 
دگربار لب تر کند
شاید 
کلام از اسرار نهانی خواند.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
دوشنبه 13 بهمن 1393-11:48 ب.ظ
نظرات() 

فریاد

موجی بودم

در دل ظلمت و دریای خروش
موجی شدم
بر ساحل سخت و صخره های خموش
گر شکستم
گر از پای فتادم
عمری در ره شوق
از دل و دیده گذشتم
من همان موج بلندم
به نسیمی
در شور نگاهت
به آه دل خویش
زجهانی دیده بستم.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
یکشنبه 5 بهمن 1393-12:14 ب.ظ
نظرات() 

دیو زمستانه

از بلندترین روزنه های خیال

چشم گشودم
تاریک و سرد انتظار
جاری بود
ستاره ها دورتر
آرزو
سراب یک خواب بود
او آمده بود
اما 
اما احساس را
بیگانه بود!
علفهای هرز خودرو وحش
بعد مرگ باغبان خورشید
بر برگهای سپید امید
در ضرب آهنگ سرخ شمشیر جهل
وقیحانه روییده بود
افسانه کهن را
دگربار
در پس هزاره ها اندوه
جان دوباره داد
فسانه دیو و پری
وماران سیاه جنون
وچشمه های جوشان خون
فصل
فصل مرگ گلها 
غروب رویاها بود
پایکوبان و هلهله کشان
آغاز
تنوره دیو زمستان بود!


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 15 آذر 1393-12:29 ب.ظ
نظرات() 

نمیدانم

میان دو نگاه فریاد تو خوانم

میان دو پنجره سایه تو بینم
چشم بر سایه ها دوخته ام
در ورای کوه های اندوه
در جوار درختان پیر توسکا
پریدن تا قله های سپید دور
تا بالای شاخه های خلوت نور
افسانه نبود
اما...
اما میان دو احساس
فریاد و سکوت
سرگشته و حیرانم
آیا...
آیا خورشید فردا را
بچشم خواهم کاوید.
نمیدانم...! 


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
جمعه 2 آبان 1393-09:04 ب.ظ
نظرات() 

پرواز=تو

چشمانم روشن هر تابشی ست
دستانم گرم نوازش هاست
و گامهایم
رهرو کوچه های صبح و امید

چرا اشک بر دیده نشانم
ونفرت از نگاهی چینم

راه فرداهای روشن را
در دستانت آواز میبرم
تا کدامین فصل
نمیدانم

زندگی شوری ست
که تنها
شوق چیدن میخواهد
حتی

من نباشد. 


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 18 مرداد 1393-09:22 ب.ظ
نظرات() 

زمزمه کویر

واژه ها تازه و خیس اند
از افسردگی غنچه ها رها
در برکه جاری احساس
مرداب خاموشی را با درد درآمیزند
از سیاه چادرها من نیز نمیدانم
از رویاهای دور
حسرت های باکره لبریزند
واژه های تنهای را من نیز نمیدانم
ناله های در گلو مانده
در مشک های نوباوه گان ستاره و کوچ
از دستهای زمخت و پینه بسته دشت
بر تیرک های آرزو می آویزند
سینه کویر چه اندوه بار
سکوت را
بر زمزمه کوچ وبیابان
نقش از اشک های تو می بافد
واژه گان تلمبار دل من
از سیم های خاردار زمان
تنها سفر را
زخمها از انتظار تو نوشت
اگر باران را
از رویاهای مان در بند کشند
بره های ایمان چگونه پروار کنیم.
نمیدانم...


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
جمعه 10 مرداد 1393-09:12 ب.ظ
نظرات() 

یاد یاران...

بر شعله های خاموش خورشید

بر اژدهای وهم انگیز ابرهای خیال
تا شور سوز ستارگان دور
بر موج لرزان پرتوهای روشن شمع
تا رویای پریشان مردی از باران
بر گیسوهای ژولیده و خرمن های سوخته شالیزاران
سوگند بر شب و اندوه می نشانم
آنجا که ارواح زمین بیدار ایستاده اند
آنجا که قهرمانان قصه های اساطیری
رنگ از سرخ خون تو مینوشند
بانگ بلندم
بر شام وداع
بر تلخ اشک های مادر
می شنوم
آهنگ غم انگیز مادران دشت
شیون وحشت پرنده طلوع
می شنوم
سرود خواب خدایان نان
در غروب دردو هجران
یادتان پر پرواز قاصدک های بهار
و من
روزها را در هوش تو می بویم
گر آنان کمان در دست میفشارند
چشم تماشا بر پرواز پرنده ای نبرده اند
و قفس را
غنیمت ز آسودگی ایمانشان سروده اند
مرا شوق رویاهای تو
پر پروازم.


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
دوشنبه 16 تیر 1393-11:53 ق.ظ
نظرات() 

یاد یاران...

آنگاه که شب با ستاره گان درس محبت میخواند

و ماه در برکه خیال
با ارواح کهن دیار میرقصد
در ماتم رویاها  
من نیز بر اوهام خویش٬ آیینه ها شکستم
و در بغض ترانه ها
من نیز
به سالیان بر آوای کلاغان گوش برده ام
وقتی هوش
به فراموشی یادها خواب برده است
وقتی جنگل سبز اندیشه ها
بر باد و آتش به امانت آسوده است
من نیز تمام باورها را
بر اهریمنان اوهام خوانده ام
و خورشید را
فریب بزرگ شب سروده ام
تو برمن
کینه از چه میبری
دشنام ز چه میخوانی
تنها سرو را بتماشا نشین
حتی بعد مرگ ریشه ها
هنوز برجا ایستاده است
بر کوه نظری کن
در سکوت و صبری بی پایان
کوه باقی مانده است
من امروز
دیده بر رویش سرخ تو دارم
من امروز
پرواز را بر بالهای هوش تو امید میبرم
و میدانی
مرا چه بر کسری از زمان رفته است
گر از من
خاکستری برجاست
تو آن ققنوس اندیشه های پاک
به اوج برخیز
و این شوم
تنها پلکی ازین خاک سرخ لاله هاست
من امروز
بر خاکی خفته ام
که سبز رویاهای تو امید میخواند
زمان از آن من نبود
از آن ما نبود
فریاد خشم تو
کنون طنین دردهای من است
و آوای عاشقانه ات
رنگ ز رویاهای سوخته من دارد
ای ققنوس وار
ای هوش همه اعصار
خاکستر مرا
نوید زایش جاودانه توست...


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
سه شنبه 6 خرداد 1393-12:33 ب.ظ
نظرات() 

یاد یاران...

کابوس نبود...

باد از دریچه کوچک خلوتگه ام
اوراق چراهای بیجواب را می جست
چشم بر سطوح وهمی دردناک
خاطرات را نوشخوار میکرد
هوش قلم 
در خمیازه های بی پایان
رویاها را
به شماره نشسته است
کنون فقر آوازها خسته و دلتنگ
روزهای رفته‌ را فریاد می برد
چه می جویم٬ چه می خواهم
اشک پنجره اش را
رو به باغ خاوران گشوده است
و سکوت
آتشفشانی ست 
که سینه‌ات‌ را بحسرت می سوزاند
آنجا که هدفی والا
خود وسیله ای شود بر دستان تهی زمان
کینه‌ها را
دوست خواهی داشت
ودر سرگردانی یادها
جز ترسیم حقارت های بیشمار
بر دیوار تیره بلند خیال
ترا هیچ نقش پدیدار نیست
و آخرین آرزو را
رویایی نیست
مگر چشم گشایی و کابوس انتقام را
بدشنام نشینی...
افسوس



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 27 اردیبهشت 1393-01:29 ق.ظ
نظرات() 

یاد یاران ...

وقت تنگ آمده بود

کلاغان در حاشیه امن آواز
بر تکرار شب قار میخواندن
سایه ها در پس واژه گان رنگ
بر بلندای خویش
تمام کوچه های شعر را
بر ظلمت دگر نقش میزدند
اینجا نان با سیب نوشته می شود
و سیب طنز درختان مفاخری ست
گقته بودی:
شانه بر گیسوی صبح میبری
شب ها را
بر برکه ماه وضو بر ستارگان می بندی
اینجا غربت دستان
نقش از باران و خاک تشنه میشوید
و پرنده
همان کلاغ فریب پیشه قصه هاست
و روباه
او نیز ردای رسالت بر قامت آزادی می پوشد
آیا هنوز بتماشای غروب خورشید
دلتنگ پروانه ها آه میکاری
آیا هنوز طلوع را
با یاد ستاره گان به اشک می نشینی
اینجا چیزی دگرگون نشده است
و کوچه ها هنوز
بوی خون و باروت میدهد...


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393-06:13 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :6
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6