تبلیغات
♥ دل نوشته های من ♥ - همسفر
به گمانم شقایق هم گل عشق باشد، به گمانم که رز هم خدایی دارد
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

همسفر

بیا تا درنگاهت حاشا نبرم
التهاب دردها را
دیشب که آسمان باران بود
چترم را به باد سپردم
همگام با تندرها 
بغض های کهنه ام را آب دادم
او پرسید؟
راستی احساس به چه رنگ است
گفتم :
پائیز سرشار رنگ بود و
رو سفید در هجوم طوفان ها!
من از تبار بهارم
مرا با مرغان آواز 
مرا با آوای چشمه ساران و آبشارها
با گرمای لطیف ظهر آفتاب بهار
با رقص انوار بازیگوش لابلای برگها
فاصله ای تا پلک چشمانم بود !
احساس را
نمیدانم !
اما
می شناسم مسافری 
که چمدان هایش همچنان نگشوده مانده است!
دیشب که آسمان باران بود
من نیز در بغض مسافر گریستم
امشب را ستاره ها بیدارند !
و مسافر
دلتنگ همسفری که از سفر بازمانده است...!


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
چهارشنبه 18 آذر 1394-07:03 ب.ظ
نظرات() 

س. آ
پنجشنبه 19 آذر 1394 12:49 ب.ظ
روی بنمای
پنجشنبه 19 آذر 1394 08:00 ق.ظ
درود بر شما و قلم دلنشینتان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر