تبلیغات
♥ دل نوشته های من ♥ - شهر فراموشی
به گمانم شقایق هم گل عشق باشد، به گمانم که رز هم خدایی دارد
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

شهر فراموشی

من که سهراب نبود
تا وضو بر دل و احساس زند
با گل و خار برقصد
با نوای مرغ ماهیخوار
ساز بی آواز زند
منِ من شعر نمینوشد 
وقتی گلها تشنه و پژمرده اند
غزلی به آواز نمیخواند 
وقتی مطربان ساز شکستند
من که فردوس نبود
تا بانگ حماسه برآرد زمردان پاک
شمشیر ادب بوسد به درگاه یزدان پاک
منِ من بابای کودکان کار است
چند سالی زار و زمینگیر
گوشه ای افتاده و بیمار است
شعرمن چشم مردم حسرتهاست
زنده اما
مرده ای از شهر خاطره ها ست
راستی 
تو نیز شعر میخوانی
تو نیز شاعری و شعر میدانی
منِ من گر دیدی 
چشم فروگیر و گذر کن
کزین ژولیده دردمند 
گر به نیکی ترا 
سوگند 
باز حذر کن
من که از مردم بی نام و نشان آمده ام
آمدم تا بهارم ٬ دل پاکم
بپای خزانت ریزم
تا بگویم در این دشت سراسر ...خون و جنون
منِ من نیز هنوز بیدار است
تا طلوع خورشید آسمان
هنوز هوشیار است
شعر من عشق 
شاعرم مردمان پاک سرشت
گر نشانم میجویی
از بهشت بالا گذر باید برد
گام عشق است
در زمینی که زندگی رویا نیست
قصه ها
از افسانه و وهم وخیال خالی ست
بیگمان
تو به من خواهی رسید
تا طلوع آفتاب عشق
زندگی در نگاهت جاری ست
تادست منِ من دردست تو
شهر ما آفتابی ست.



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
شنبه 23 بهمن 1395-12:32 ق.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر