تبلیغات
♥ دل نوشته های من ♥ - مطالب آذر 1395
به گمانم شقایق هم گل عشق باشد، به گمانم که رز هم خدایی دارد
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

سکون

دیگر هیچ نخواهم گفت
نه کلامی نه اشارتی
اگر چشمانم هنوز
بتماشا حسرت میبارد
از ارتعاش دل است
کز هزار زخم زبان 
خون چکان است
روزگاری به آن پرنده خیره نگریستم
همان کز قفس رهانیدم،
همان که آسمان از یاد برده است
و مرا
باز تکرار وتکرار
اما پرنده دل به قفس سپرده است
میدانم کنون چشمانی به بهت اسارتم
عشق را هجا میکنند،
غافل از آن که من دربند عادتم
وعشق درهوش مرا
تنها مفهوم بقاست،
بیچاره دل من !
نه پرنده است و
نه آسمانش!
به کی گویم از فریب زمان 
وقتی
هرگز مسافرش نبودم!



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
سه شنبه 23 آذر 1395-12:17 ق.ظ
نظرات() 

آزادی

تا صدا دادم ترا
شب فرا رسید مرا
در ظلمت نگاه تو
هیچ نبود آشنا
دردا
تاریک یک خیال دور
هنوز نوید راه من
با خورشید ترا
گر روشن امیدی ست
با صبح آرزو ترا
گر نغمه پرنده ای ست 
بگو از دلتنگی های من
از آیه آیه های کتاب خون
بگو از بهشتیان زمین
بسالیان 
اهریمن ز کارشان
شده شرمگین آز و کین
تا صدا دادم ترا
دوزخ گردید نسیب من
عمری سکوت زبان گرفت
وای ازین گناه من !



نوشته شده توسط :سایه آفتاب
جمعه 19 آذر 1395-01:12 ق.ظ
نظرات() 

آئینه

در سوگ تو میگریم
پیش از آنکه در خاک شوم
تا بچشمانت چشم شدم
سراسر وحشت وترس شدم
آری کنون در نگاه تو
همچون نگاه آئینه
در سوگ آشنا میگریم
دردا بماتم امید نشسته ام
ای نگاه بهت پریشان
کس نمیداند 
چه سخن ها باتو کرده ام
خاکسترم و خاکم کنید
زین بیش مرا هیچ نبود
مگر شاید
دلتنگی های دلی تنها
شاید
برای رخ درآئینه چشمانت !
آنگاه که بمن رسیده باشی .


نوشته شده توسط :سایه آفتاب
یکشنبه 7 آذر 1395-11:10 ب.ظ
نظرات()