♥ دل نوشته های من ♥ دریا را در نگاه تو جستجو کردم یافتم دریا هرگز آرام نمیگیرد tag:http://sayehaftab.mihanblog.com 2019-08-20T04:19:06+01:00 mihanblog.com روزگار فریب 2017-10-10T21:06:25+01:00 2017-10-10T21:06:25+01:00 tag:http://sayehaftab.mihanblog.com/post/99 سایه آفتاب کودکی ام : تو درکدامین چاه تاریک زمانبه انتظار باران مانده ایروح تشنه ام جز عطش هیچ بیاد نداردهمانم ای دختر رویای کوچه خاکیچندبهار گل یادتو سبز نگاهم تا بیاییکنون عمر مرا رسیده به نیم ناله آن کودک مجهول دروننام تو صدا میبرد هنوزومنتیله هایت درجیب میشمارمتا که شاید دگربار یارگیری شودوباز من و تو یارهم شویمگوش خاطره به رقص یادها بسپاراینجا اگر همه قد کشیدنچهره ها دگرگون وعبوس رنج روزان رفته انداما دلهاو دل من آغوش تو میخواهدتا بهانه بازی تیله ها ...کودکم چاه نگاهت اوج قله هامبادا همگان با من کودکی ام : تو درکدامین چاه تاریک زمان
به انتظار باران مانده ای
روح تشنه ام جز عطش هیچ بیاد ندارد
همانم ای دختر رویای کوچه خاکی
چندبهار گل یادتو سبز نگاهم تا بیایی
کنون عمر مرا رسیده به نیم 
ناله آن کودک مجهول درون
نام تو صدا میبرد هنوز
ومن
تیله هایت درجیب میشمارم
تا که شاید دگربار یارگیری شود
وباز من و تو یارهم شویم
گوش خاطره به رقص یادها بسپار
اینجا اگر همه قد کشیدن
چهره ها دگرگون وعبوس رنج روزان رفته اند
اما دلها
و دل من آغوش تو میخواهد
تا بهانه بازی تیله ها ...
کودکم چاه نگاهت اوج قله ها
مبادا همگان با من اشک شوند...!
من وما نسل گمگشته در فاصله هاییم
شادیهای ما کوچک و رویاهایمان کاغذی
پیرکودکانیم درانتظار 
تا شکوفایی غنچه های نوبهار
آرزوها 
به تماشا مینگریم.

]]>
ساز خیال 2017-07-25T20:12:17+01:00 2017-07-25T20:12:17+01:00 tag:http://sayehaftab.mihanblog.com/post/98 سایه آفتاب پله پله خیال برچیدملبان داغ رویا بوسیدمخواب من آشفته ترچشمان تو افسونگرتنها به قصر درآمدیدرباغ نگاه رقصیدیافسانه شدی ماه سما دیدمخورشید شدی رخ چمن بوسیدمآنجا بودی اینجا شدیبامن بودی  رویا شدیپله پله هوش وفا نوشیدمرخت بقا پوشیدم.س.آ پله پله خیال برچیدم
لبان داغ رویا بوسیدم
خواب من آشفته تر
چشمان تو افسونگر
تنها به قصر درآمدی
درباغ نگاه رقصیدی
افسانه شدی ماه سما دیدم
خورشید شدی رخ چمن بوسیدم
آنجا بودی اینجا شدی
بامن بودی  رویا شدی
پله پله هوش وفا نوشیدم
رخت بقا پوشیدم.

س.آ
]]>
من دیوانه 2017-07-10T10:30:49+01:00 2017-07-10T10:30:49+01:00 tag:http://sayehaftab.mihanblog.com/post/97 سایه آفتاب عشق دربلندترین شب سال گل یادم چید با طلوع خورشید بوسه از لبان شبنم چیدعشق پروانه بود وشوق پرواز داشتاز چنگال تیز پرنده گان صیدخبر نداشتعشق من شب یلدایت خاطره شدگلبرگهای یادتو نغمه ساز هرترانه شدشور پرواز تو قصه دلدادگی ستشعور چشمان شاعرانه ات شاعران را آغاز دیوانه گی ست. عشق دربلندترین شب سال گل یادم چید 
با طلوع خورشید بوسه از لبان شبنم چید
عشق پروانه بود وشوق پرواز داشت
از چنگال تیز پرنده گان صید
خبر نداشت
عشق من 
شب یلدایت خاطره شد
گلبرگهای یادتو نغمه ساز هرترانه شد
شور پرواز تو قصه دلدادگی ست
شعور چشمان شاعرانه ات
 شاعران را آغاز دیوانه گی ست.
]]>
مرگ قفس 2017-06-13T03:19:15+01:00 2017-06-13T03:19:15+01:00 tag:http://sayehaftab.mihanblog.com/post/96 سایه آفتاب پرنده به اندیشهپرواز را دوست میدارمآسمان٬ دریا٬ کوه ها و جنگلها رادوست میدارمنغمه پروازاز آن من نیز هستسهم من قفس نبودآرزوهایم بی  همنفس نبودپرنده به اندیشهبال اگر گشوده نشودرویاها همچون شعر سروده نشودمرگ زیباترین پریدن استشوق این پریدنآزاده گی را ستودن است!...قفس بی پرندهدیگر قفس نیسترهایی ٬ آزادی وآزاده گی مرغان پرواز راشور یک هوس نیست...! پرنده به اندیشه
پرواز را دوست میدارم
آسمان٬ دریا٬ کوه ها و جنگلها را
دوست میدارم
نغمه پرواز
از آن من نیز هست
سهم من قفس نبود
آرزوهایم بی  همنفس نبود
پرنده به اندیشه
بال اگر گشوده نشود
رویاها همچون شعر سروده نشود
مرگ زیباترین پریدن است
شوق این پریدن
آزاده گی را ستودن است!
...
قفس بی پرنده
دیگر قفس نیست
رهایی ٬ آزادی وآزاده گی 
مرغان پرواز را
شور یک هوس نیست...!

]]>
آیه دوم 2017-06-09T01:33:10+01:00 2017-06-09T01:33:10+01:00 tag:http://sayehaftab.mihanblog.com/post/95 سایه آفتاب لازم نیست تا بره ای دریده شود تا دارش زنندهمینکه زاده گرگ است کشتن اشپیروزی ست.چه عاشق و شاعر بودبیچاره پدرافسوس که فرزندان نمی دانستندو من!وقتیصدا می زدمادر مریم٬ مادر حسینبوته های عشق گل میکردندهنوز عطر صدایش باقی ست. لازم نیست تا بره ای دریده شود 
تا دارش زنند
همینکه زاده گرگ است کشتن اش
پیروزی ست.
چه عاشق و شاعر بود
بیچاره پدر
افسوس که فرزندان نمی دانستند
و من!
وقتی
صدا می زد
مادر مریم٬ مادر حسین
بوته های عشق گل میکردند
هنوز عطر صدایش باقی ست.
]]>
خیلی دور خیلی نزدیک 2017-03-11T09:19:28+01:00 2017-03-11T09:19:28+01:00 tag:http://sayehaftab.mihanblog.com/post/94 سایه آفتاب سایه ها میدانندراز سکوت بلند زبانمیگانه بانگ رسای عصیانمخورشید ادراک داغ و سوزانگُر گرفتم زحقارت های زمانزین زمزمه های کینه افروززین آدمک های هیمه سوزقصه ام افسانه تک درخت بیابانسایه گستر مسافرانجان پناه پرنده گان خود اسیر باد و طوفانخود تشنه عطش تابستانسایه ها میدانندهوش وحشی کوچه ها رااشک تلخ خشکیده رودها رابهار نیز تنها مسافری ستاز کوچه های سرد زمستاندلهای شکسته بهانه تازه نمیخواهندبهر غروب با مرگ سایه هاابر میشوند باران میشونددر خلوت شوم دلتنگی هابا محو یادهادگربار تو را خاطره میشوند. سایه ها میدانند
راز سکوت بلند زبانم
یگانه بانگ رسای عصیانم
خورشید ادراک داغ و سوزان
گُر گرفتم زحقارت های زمان
زین زمزمه های کینه افروز
زین آدمک های هیمه سوز
قصه ام افسانه تک درخت بیابان
سایه گستر مسافران
جان پناه پرنده گان 
خود اسیر باد و طوفان
خود تشنه عطش تابستان
سایه ها میدانند
هوش وحشی کوچه ها را
اشک تلخ خشکیده رودها را
بهار نیز تنها مسافری ست
از کوچه های سرد زمستان
دلهای شکسته بهانه تازه نمیخواهند
بهر غروب با مرگ سایه ها
ابر میشوند باران میشوند
در خلوت شوم دلتنگی ها
با محو یادها
دگربار تو را خاطره میشوند.

]]>
خانه...! 2017-02-23T15:59:11+01:00 2017-02-23T15:59:11+01:00 tag:http://sayehaftab.mihanblog.com/post/93 سایه آفتاب بتو اندیشه میبرم وبخود مینگرممن از تو وحشت نمیجویمآغوش توهرچند سرد و تاریک و نمورآخرین پناه من استاین ره یافته تا آبی آسمان هاپیکرین راامانت توستآغوشت بازوان شوق دیریافته من تا کدامین لحظه طپشترا درود باید گفتای اولین و آخرین آغازیدنمگامهای هرزه گرد این کولی بازیگوشتا خاموش ترا آغوشهرگز نشایدم فراموش.ای خاک بتو اندیشه میبرم و
بخود مینگرم
من از تو وحشت نمیجویم
آغوش تو
هرچند سرد و تاریک و نمور
آخرین پناه من است
این ره یافته تا آبی آسمان ها
پیکرین را
امانت توست
آغوشت بازوان شوق دیریافته من 
تا کدامین لحظه طپش
ترا درود باید گفت
ای اولین و آخرین آغازیدنم
گامهای هرزه گرد این کولی بازیگوش
تا خاموش ترا آغوش
هرگز نشایدم فراموش.
ای خاک

]]>
شهر فراموشی 2017-02-10T21:02:52+01:00 2017-02-10T21:02:52+01:00 tag:http://sayehaftab.mihanblog.com/post/92 سایه آفتاب من که سهراب نبودتا وضو بر دل و احساس زندبا گل و خار برقصدبا نوای مرغ ماهیخوارساز بی آواز زندمنِ من شعر نمینوشد وقتی گلها تشنه و پژمرده اندغزلی به آواز نمیخواند وقتی مطربان ساز شکستندمن که فردوس نبودتا بانگ حماسه برآرد زمردان پاکشمشیر ادب بوسد به درگاه یزدان پاکمنِ من بابای کودکان کار استچند سالی زار و زمینگیرگوشه ای افتاده و بیمار استشعرمن چشم مردم حسرتهاستزنده امامرده ای از شهر خاطره ها ستراستی تو نیز شعر میخوانیتو نیز شاعری و شعر میدانیمنِ من گر دیدی چشم فروگیر و گ من که سهراب نبود
تا وضو بر دل و احساس زند
با گل و خار برقصد
با نوای مرغ ماهیخوار
ساز بی آواز زند
منِ من شعر نمینوشد 
وقتی گلها تشنه و پژمرده اند
غزلی به آواز نمیخواند 
وقتی مطربان ساز شکستند
من که فردوس نبود
تا بانگ حماسه برآرد زمردان پاک
شمشیر ادب بوسد به درگاه یزدان پاک
منِ من بابای کودکان کار است
چند سالی زار و زمینگیر
گوشه ای افتاده و بیمار است
شعرمن چشم مردم حسرتهاست
زنده اما
مرده ای از شهر خاطره ها ست
راستی 
تو نیز شعر میخوانی
تو نیز شاعری و شعر میدانی
منِ من گر دیدی 
چشم فروگیر و گذر کن
کزین ژولیده دردمند 
گر به نیکی ترا 
سوگند 
باز حذر کن
من که از مردم بی نام و نشان آمده ام
آمدم تا بهارم ٬ دل پاکم
بپای خزانت ریزم
تا بگویم در این دشت سراسر ...خون و جنون
منِ من نیز هنوز بیدار است
تا طلوع خورشید آسمان
هنوز هوشیار است
شعر من عشق 
شاعرم مردمان پاک سرشت
گر نشانم میجویی
از بهشت بالا گذر باید برد
گام عشق است
در زمینی که زندگی رویا نیست
قصه ها
از افسانه و وهم وخیال خالی ست
بیگمان
تو به من خواهی رسید
تا طلوع آفتاب عشق
زندگی در نگاهت جاری ست
تادست منِ من دردست تو
شهر ما آفتابی ست.

]]>
فلسفه 2017-02-06T07:34:08+01:00 2017-02-06T07:34:08+01:00 tag:http://sayehaftab.mihanblog.com/post/91 سایه آفتاب شعر میخوانم و آه بردل می کارمهوشم...زان دلهای که درغم واندوهاحساس زخم خورده شوقبر باغ رویاها سبز کردندهوشم...بغض گلوی دردم می شکافدآنان که هرگز گل عمرشان نبوئیدندرپس دیوارهای بلند حسادت های ننگین غریبانه چشم فرو بستنشعرشان رنج نامه های نان بود و شرافتآیه های روشن زندگی بود وعشق و محبتشاعری دیدم جز شعر هیچ بر پنجه احساس نمیبافتشعری از جنس تارهای سپید آسیابانشاعری اشکهایش نهری زحسرتهای کویر داشتدر پرتوی لرزان شمع چشمانشذکر پروانه ها مینوشتهوشم...به شعر درود گویمدر هر واژه خاموش شمع شعر میخوانم و آه بردل می کارم
هوشم...
زان دلهای که درغم واندوه
احساس زخم خورده شوق
بر باغ رویاها سبز کردند
هوشم...
بغض گلوی دردم می شکافد
آنان که هرگز گل عمرشان نبوئیدن
درپس دیوارهای بلند حسادت های ننگین 
غریبانه چشم فرو بستن
شعرشان رنج نامه های نان بود و شرافت
آیه های روشن زندگی بود و
عشق و محبت
شاعری دیدم 
جز شعر هیچ بر پنجه احساس نمیبافت
شعری از جنس تارهای سپید آسیابان
شاعری اشکهایش نهری زحسرتهای کویر داشت
در پرتوی لرزان شمع چشمانش
ذکر پروانه ها مینوشت
هوشم...
به شعر درود گویم
در هر واژه خاموش 
شمع ای بربال باد بویم
افراشته برقامت افسوس 
نمیدانم
اگر شاعر بودم
گل را چه خطاب میکردم
نان را چگونه فریاد میبردم
چرا چنین در رقص واژه گان شعر
من نیز بیگانه رقصانم
همچون پیله نگشوده ام
گمانم بلند.... چرا شمع شدم...
بگو بامن...چرا پروانه شدنم!
این تیره ظلمت
تنها
خورشید را فریاد میبرد.

]]>
چشم دل 2017-02-02T14:29:56+01:00 2017-02-02T14:29:56+01:00 tag:http://sayehaftab.mihanblog.com/post/90 سایه آفتاب چهره شب سیاه و                        ظلمت نابیناستخورشید روشن چشم و                                 دیده گواهستگناه شب مگر زخواب خورشید نیستدیده نابینا زین قصه ها جداستآن که ندیدی بنور چشمان                                     شرح ماجراستصد توبه کردن و شکستن& چهره شب سیاه و
                        ظلمت نابیناست
خورشید روشن چشم و
                                 دیده گواهست
گناه شب مگر زخواب خورشید نیست
دیده نابینا زین قصه ها جداست
آن که ندیدی بنور چشمان
                                     شرح ماجراست
صد توبه کردن و شکستن 
آنجا که اندیشه ها نابیناست
جهانی خفته زظلمت ادراکیان
چه فریب است تا خدای افلاکیان
هزار ستاره سوز زالست
                                   رهنماست
یکی آفتاب روشنِ یکتاست.

]]>
او ی من 2017-01-23T21:17:17+01:00 2017-01-23T21:17:17+01:00 tag:http://sayehaftab.mihanblog.com/post/89 سایه آفتاب میخواهم گریه کنمبی کسی ها راآواز دهممیخواهم گریه کنمدل تنگی ها راپرواز دهماز کدامین پنجره بازسکوتم میخوانیدفریب مهتاب شبروشن آفتاب میخوانیدمن از شب و ظلمت هراس نمی نوشمفریادهایم برقامت سکوت نمی پوشمبگذار راز دل بگشایمنگاهم رابرقاب کهنه خاطرات بیاویزممیدانم با آمدن بهارباصوت دلنشین پرستوهای بیقرارنغمه ها از او ی من میخواننددر کوک آواز بالهای شکسته !از او ی توهیچ نمیدانم . میخواهم گریه کنم
بی کسی ها را
آواز دهم
میخواهم گریه کنم
دل تنگی ها را
پرواز دهم
از کدامین پنجره باز
سکوتم میخوانید
فریب مهتاب شب
روشن آفتاب میخوانید
من از شب و ظلمت 
هراس نمی نوشم
فریادهایم 
برقامت سکوت نمی پوشم
بگذار راز دل بگشایم
نگاهم را
برقاب کهنه خاطرات بیاویزم
میدانم
 با آمدن بهار
باصوت دلنشین پرستوهای بیقرار
نغمه ها از او ی من میخوانند
در کوک آواز بالهای شکسته !
از او ی تو
هیچ نمیدانم .

]]>
زبان سرخ 2016-12-24T08:21:26+01:00 2016-12-24T08:21:26+01:00 tag:http://sayehaftab.mihanblog.com/post/87 سایه آفتاب در غربت آشنای نگاه ها شناورمدل می تپد !از طپش دل ناگفته ها عصیانندپرچین های بلند نی گونهمچنان سبز میمیرنددرخاک نمور حسادت!بهر رویای شناورچنگ میبرمتا که شایدشاید به ساحل آئینه مقابل رسیده باشماینجا دیگر از صیادها خبری نیستماهی ها ازچشمان هم آب مینوشندقایق بانان دیرگاهی تورهایشان بافته اندچه دل پرتلاطمی دارمواژه هایش همیشه رقصاننداحساس پاروی شکسته ای ست نصیب من!نگاه های بی هدفحسرتهای خاموشآماج تیر واژگان شررو من!یاد خوب استاگربوسه ها از خاطر نبریمیاد خوب استاگرفواره هایش از چشما در غربت آشنای نگاه ها شناورم
دل می تپد !
از طپش دل 
ناگفته ها عصیانند
پرچین های بلند نی گون
همچنان سبز میمیرند
درخاک نمور حسادت!
بهر رویای شناور
چنگ میبرم
تا که شاید
شاید به ساحل آئینه مقابل رسیده باشم
اینجا دیگر از صیادها خبری نیست
ماهی ها ازچشمان هم آب مینوشند
قایق بانان دیرگاهی 
تورهایشان بافته اند
چه دل پرتلاطمی دارم
واژه هایش همیشه رقصانند
احساس پاروی شکسته ای ست 
نصیب من!
نگاه های بی هدف
حسرتهای خاموش
آماج تیر واژگان شررو من!
یاد خوب است
اگر
بوسه ها از خاطر نبریم
یاد خوب است
اگر
فواره هایش از چشمان تو
سرازیر شود
آنگاه
یک دل سیر
کاش هایم را
برساحل اندیشه های 
بارانی تو 
سبز خواهم کاشت!
حتی اگر اینبار
سرمن برباد دهد.

]]>
سکون 2016-12-12T20:47:08+01:00 2016-12-12T20:47:08+01:00 tag:http://sayehaftab.mihanblog.com/post/86 سایه آفتاب دیگر هیچ نخواهم گفتنه کلامی نه اشارتیاگر چشمانم هنوزبتماشا حسرت میبارداز ارتعاش دل استکز هزار زخم زبان خون چکان استروزگاری به آن پرنده خیره نگریستمهمان کز قفس رهانیدم،همان که آسمان از یاد برده استو مراباز تکرار وتکراراما پرنده دل به قفس سپرده استمیدانم کنون چشمانی به بهت اسارتمعشق را هجا میکنند،غافل از آن که من دربند عادتموعشق درهوش مراتنها مفهوم بقاست،بیچاره دل من !نه پرنده است ونه آسمانش!به کی گویم از فریب زمان وقتیهرگز مسافرش نبودم! دیگر هیچ نخواهم گفت
نه کلامی نه اشارتی
اگر چشمانم هنوز
بتماشا حسرت میبارد
از ارتعاش دل است
کز هزار زخم زبان 
خون چکان است
روزگاری به آن پرنده خیره نگریستم
همان کز قفس رهانیدم،
همان که آسمان از یاد برده است
و مرا
باز تکرار وتکرار
اما پرنده دل به قفس سپرده است
میدانم کنون چشمانی به بهت اسارتم
عشق را هجا میکنند،
غافل از آن که من دربند عادتم
وعشق درهوش مرا
تنها مفهوم بقاست،
بیچاره دل من !
نه پرنده است و
نه آسمانش!
به کی گویم از فریب زمان 
وقتی
هرگز مسافرش نبودم!

]]>
آزادی 2016-12-08T21:42:16+01:00 2016-12-08T21:42:16+01:00 tag:http://sayehaftab.mihanblog.com/post/85 سایه آفتاب تا صدا دادم تراشب فرا رسید مرادر ظلمت نگاه توهیچ نبود آشنادرداتاریک یک خیال دورهنوز نوید راه منبا خورشید تراگر روشن امیدی ستبا صبح آرزو تراگر نغمه پرنده ای ست بگو از دلتنگی های مناز آیه آیه های کتاب خونبگو از بهشتیان زمینبسالیان اهریمن ز کارشانشده شرمگین آز و کینتا صدا دادم ترادوزخ گردید نسیب منعمری سکوت زبان گرفتوای ازین گناه من ! تا صدا دادم ترا
شب فرا رسید مرا
در ظلمت نگاه تو
هیچ نبود آشنا
دردا
تاریک یک خیال دور
هنوز نوید راه من
با خورشید ترا
گر روشن امیدی ست
با صبح آرزو ترا
گر نغمه پرنده ای ست 
بگو از دلتنگی های من
از آیه آیه های کتاب خون
بگو از بهشتیان زمین
بسالیان 
اهریمن ز کارشان
شده شرمگین آز و کین
تا صدا دادم ترا
دوزخ گردید نسیب من
عمری سکوت زبان گرفت
وای ازین گناه من !

]]>
آئینه 2016-11-27T19:40:07+01:00 2016-11-27T19:40:07+01:00 tag:http://sayehaftab.mihanblog.com/post/84 سایه آفتاب در سوگ تو میگریمپیش از آنکه در خاک شومتا بچشمانت چشم شدمسراسر وحشت وترس شدمآری کنون در نگاه توهمچون نگاه آئینهدر سوگ آشنا میگریمدردا بماتم امید نشسته امای نگاه بهت پریشانکس نمیداند چه سخن ها باتو کرده امخاکسترم و خاکم کنیدزین بیش مرا هیچ نبودمگر شایددلتنگی های دلی تنهاشایدبرای رخ درآئینه چشمانت !آنگاه که بمن رسیده باشی . در سوگ تو میگریم
پیش از آنکه در خاک شوم
تا بچشمانت چشم شدم
سراسر وحشت وترس شدم
آری کنون در نگاه تو
همچون نگاه آئینه
در سوگ آشنا میگریم
دردا بماتم امید نشسته ام
ای نگاه بهت پریشان
کس نمیداند 
چه سخن ها باتو کرده ام
خاکسترم و خاکم کنید
زین بیش مرا هیچ نبود
مگر شاید
دلتنگی های دلی تنها
شاید
برای رخ درآئینه چشمانت !
آنگاه که بمن رسیده باشی .
]]>